شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

گاهی خستگی

گاهی خستگی

گاهی همه چیز به خستگی ختم می شود ...

خستگی که درونش تنها هستی ...

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:57 توسط معصومه اصغری|

در روزهایی که اینجا تعطیل بود ، من هم تعطیل بودم و اتفاقهایی که می افتاد اتفاقهای مهم زندگی نبودند، اما دوست داشتم ، از خیلی چیزهای می نوشتم ، تا اینجا مثل همیشه ثبت بماند اما نشد و فرصت هم پیش نمی آمد. بعد که این صفحه زنده شد هم من سرم شلوغ شد و کلی ماجرا پیش آمد و هر بار که خواستم بنویسم به شکلی نمی شد تا اینکه حالا یعنی یک نیمه شبی در تابستان بالاخره من و این صفحه رو در رو شدیم.

برای اتفاقاتی که در این مدت مخصوصا برای کارم افتاد جز "افتادن" فعل دیگری ندارم و اونقدر بهشون فکر کردم که از فکر کردن بهشون هم خسته ام. فقط میشه گفت بنا به اون جمله معروف " وقتی برای اولین بار از روی یک جوی بزرگ آب پریدی، دیگه پریدن برات مثل دفعه اول سخت نیست" ، حالا هم بعد از ایسنا ، تغییر در روند کار و زندگی برای من اونقدرها سخت نیست و فقط باید تلاشم رو بیشتر کنم.

معصومه حالا نه خبرنگار ایسنا است و نه شانا، حالا شرق جایی هست که به عنوان رسانه معرفی می کنه ، هر چند که مخالفتهای زیادی به همراه داشته و اول از همه مامانم کلی غر زده اما به زودی با اتفاقات جدید همه چیز به روال خوبی می افته و همه راضی میشن :)

و اما اتفاق اصلی ...

در روزهایی که مذاکرات هسته ای آنسوی دنیا قرار بود زندگی ما را در این سوی دنیا تغییر دهد و همه از جمله خواهر جااان حواسشان در آن نقطه از جهان بود ، من هم مذاکرات برای تغییر زندگی را با "م" شروع کردم. جلسات کارشناسی ، گفت و گوهای تلفنی طولانی ، دیدارهای مشترک ادامه داشت و ما سراغ همه نقاط ابهام و پرانتزهای باز اختلافی و ... رفتیم. مذاکرات را تمدید می کردیم و ساعتها به ساعتها اضافه می شد و شبی که همه جشن توافق را گرفتند ما هم اولین جشن توافق را گرفتیم و با ملت در حوالی پارک ملت بودیم.حالا همه از روزهای بعد تحریم خوشحالند و ما هم از روزهای بعد آشنایی ...

پ.ن: برای هر حال خوبی باید مثل هر گلدان گلی تلاش کرد، تا گل بدهد و سبز بماند و این حال خوب ، عجیب پر غنچه است و دلش مراقبت زیاد می خواهد.

پ.ن: تا به حال این اندازه از اینکه فقط خودم هستم و خودم نترسیدم ، از اینجای زندگی به بعد خیلی بیشتر باید مراقب بود ، چون تنهایی نزدیک ِ نزدیک است...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:26 توسط معصومه اصغری|

 

برای این یکی حسهای متفاوت و با اندازه های متفاوت وجود داره...

پوشیدن لباس راحتی و خنک و آزاد شدن از شلوار تنگ و لی :)

و به خصوص لحظه باز کردن دسته موهایی که 8 تا 12 ساعت زیر مغنعه کپک زده و به هم ریختن و رها کردنشون :)

پ.ن: مدتهاااااااست که بهترین لحظه روز ، وقت خوابیدن و سر گذاشتن و فرو رفتن تو متکاست

پ.ن: تنها چیزی که به ما می گوید کی و کجا هستیم ؛ خستگیمان است (اختراع انزوا - پل استر)

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:0 توسط معصومه اصغری|

و باز هم از جمله لذتهای خوب و دم دستی که خدا ایشالا زیادش کنه همین چتهای شبکه ای و فیسی و جیمیلی است که در زمانی غیر منتظره می آید و می رود و حال را خوووب می کند.

و "همسو" :) با همین توضیح باید یاد کنیم از ... حال خوبِ بعد از یک چت لووووس + نیش خندای دلغنجونک + رضایت از حال خوب خودت و ...

پ.ن: معنی این حال خوب و چت لوووس و چیزای دیگه رو خودم فقط می فهمم :) حالا شما می خواید تصور کنیم قاطی کردم یا لزوما منظورم به آقای محترمی هست یا نه، دست خودتونه اما من کلی گفتم و مهم حال خوبه :)

پ.ن: اونهایی که میان اینجا و احوال نمی پرسن ممکنه سوسک نشن اما حتما یه جایی که نباید چااااییشون میریزه رو لباسای قشنگشون و حالشون گرفته میشه ...بعله  :)

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:51 توسط معصومه اصغری|

 

وول خوردن تو تخت موقع خواب و گرم كردنش + کج و معوج شدنها و شكوندن غلنجاي كوچولوی یه روز پر از بی حوصلگی و خستگی ، تو همون وضعيت :)

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:55 توسط معصومه اصغری|

 

عاروق زدن 

اين بهترين و يكي از برجسته ترين موهبتهاي الهيه كه خدا به ما داده 

مديونين اگه بگين شما از اين آيكون مثبت بدنتون استفاده نمي كنيد 

اصلن هم بد نيست و من راضيم ازش 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:53 توسط معصومه اصغری|

برای نو شدنها همیشه بهانه های جدید هست اما گاهی بدون بهانه هم نو میشیم و حواسمون نیست که با این نوشدنها عمرمونم داره میره ، مثل همین اعداد که دنبال هم گذاشتن و دارن تند تند جلو میرن. 93 با 94 فرقی نداره اما زندگیهایی رو جا به جا می کنه و کرده. سال با سال فرق نداره و خود ماییم که اونها رو تغییر میدیم اما آیا حواسمون به این تغییر هست. مثلا وقتی سال 85 بود من تو چه دورانی بودم و حواسم به کجاها و چه چیزهایی بود و حالا که 93 شده 94 به چه چیزهایی فکر می کنم و کجای زندگی هستم !؟

نو شدن برای من یعنی اتفاقای جدید و شاد و رو به جلو ، اما حقیقت اینه که این نو شدن هیچ وقت مستمر و کامل اتفاق نمی افته ، نه برای من و نه برای همه اونهایی که میشناسم. مدتهاست به این نتیجه رسیدم که باید به همین اندازه از تغییرات که حداقل کل سال را بهت کوووفت نمی کنه راضی باشم و امیدوار باشم که در سال بعد و اتفاقات جدید رضایت و شادی بیشتری وجود داشته باشه، به عبارتی همش این مهمترین موضوع زندگی را به دلایل مختلف واگذار به آینده می کنم و می کنیم.

93 سال مهمترین تغییر زندگی من بود. از ایسنا یعنی جایی که 12 سال از بهترین روزهای زندگی و جوانیم رو در اون گذاشته بود ، بیرون اومدم ، تصمیمی که مدتها بود با جسم و روحم درگیر بود و بالاخره یه چیزی در درونم گفت وقتشه و حرف آخر رو زد. حالا و همیشه دلم برای ایسنا و روزای خوبم دراون ، زحمتی که برای بخش شهری کشیدم و تجربه و اعتبار و جایگاهی که به سختی در این سالها به دست اومد تنگ می شده و بسیار ناراحتم میکنه که مجبور شدم همه اونها رو رها کنم اما باید این اتفاق می افتاد.

اما مسئله مهم اینه که تغییر هنوز ادامه داره و اصل ماجرا در سال 94 قرار رخ بده و به همین دلیل بسیار بسیار درگیر هستم و در فکر. در شرایطی که می دونی حمایتی از تو وجود نداره و حالا و فردا و همه روزهای مه آلوده نیومده تنها هستی و خودتی و خودت و تازه باید از افراد دیگری هم حمایت کنی ، تصمیم رو سخت می کنه و مصلحت گرایی رو تا بیخ گلوت بالا میاره و خفه ات می کنه و من در این شرایط باید تصمیم بگیرم.

93 پام به دو شهر نجف و کربلا رسید و تو هوای چند انسان بزرگ نفس کشیدم و دوستیهای خوبی رو به دست آوردم و فهمیدم که دامنه عشق خیلی وسیعتر و ناشناخته تر از اونیه که فکر می کردم. توی 93 بعد از سالها دلتنگی برای خلیج فارس دوباره به آغوشش برگشتم و در ماموریتهای مختلف حال خوووبی داشتم.

و... در 90 و 91 و 92 حال بد و نا آرامی و اشک و دلتنگی عذابم می داد و توی این مدت تلاشم برای رسیدن به آرامش درونیم ادامه داشت و حالا با رها کردن خیلی از چیزهایی که عذابم می داد ، آرومم و این بهترین اتفاقه.

و 94 ... سال تحویل تو خونه نبودیم و تا هشتم عید 4 هزار و 160 کیلومتر را تا چابهار درنوردیدیم و برگشتیم منزل و ترکیدیم و حسابی چرخ خوردیم. اما در میانه این چرخ خوردنا که گاهی به اینترنت می رسیدیم خبر آمد و باز هم این خبر برای خود خود ما بود. خبر سقوط ، خبر مرگ ، تکه تکه شدن و از دست رفتن و از دست دادن یه دوست دیگر. میلاد اسلامی به همراه یکی از دوستان ورزشیش توی کوه های آلپ در اثر جنون یک انسان احمق مرد و من درگیر دنیایی از فکر و خیال و اعصاب خورد و درگیری شدم. واقعیت اینکه که این اواخر با میلاد اختلاف زیادی داشتم چون دیگه اون آدم سابق نبود و این سالها اتفاقات زیادی ما رو از هم دور کرده بود اما در تمام این لحظات و حتی حالا و تا همیشه خاطرات روزهای مشترکمون و همدلیها و دوستیها فراموش شدنی نیستند. از حالا تا همیشه برای روح نا آرومش، آرامش دعا می کنم و از حالا و تا همیشه کوه های آلپ با خاطره مرگ میلاد اسلامی برام تداعی میشه

 

پ.ن: شروع 93 با امید بود و کلی اتفاقای خوب آرزو کردم و حالا برای روزها و شبهای 94 که آبستن اتفاقات مهمیه صبر و آرامش و تدبیر لازم دارم. برام دعا کنید.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:11 توسط معصومه اصغری|

عشق يعني  وقتي كه دستت و مي گيرم 
مطمئن باشم كه از خوشي مي ميرم 
عشق يعني وقتي كه بيقرارت مي شم 
مطمئن باشم كه تو مي موني پيشم 
 
پ.ن: جزء جزء اين ترانه و آهنگ شكنجه است اما هي تكرار مي كنم ، تكرار مي كنم ...
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:27 توسط معصومه اصغری|

يكي اومد گفت كه دوستم داره و بذارم كه اعتراف كنه و بعد سر دلش كه سبك شد، رفت .
يكي اومد گفت دوستم داره و تا مدتها هيچ اقدام موثري نكرد و بعد هم رفت بي اونكه بگه !
يكي گفت دوستم داره و دلم رو برد و جاش زخم خيانت گذاشت .
يكي اومد گفت دوستم داره، اما دير فهميده كه منو دوست داره و حالا ديگه شرايط نداره و بايد پاي تعهدش بمونه !
يكي ديگه اومد گفت دوستم داره اما مثل يه دوست و تا مي تونست حال بدش رو آورد پيشم و بعد خووووب كه شد ، رفت. 
يكي هم اومد و مدتها دور و برم چرخيد و هزار جور حرف زد و رفتار كرد و دست آخر گفت تجربه هام بيشتر شده ، تشكر كرد و رفت. 
اين يكي اومد و مدتها لفت داد و بالاخره گفت دوستم داره ، اما دست آخر جرّأت نداشت و بالاخره خسته شد. 
اين آخري هم رسما گفت دوستم داره و ازم خواست تا زماني كه ازدواج ميكنه باهاش باشم.
به همه اين موارد ، اونهايي كه گاه و گاه و گاه و هميشه و هميشه به نام دوست و سوء استفاده از حس دوستي من از اين ويژگي استفاده ميكنن و غريزه و هنر عشق ورزيدن و هنر دل بردن و معاشقه و تعامل با يك زن يا هر كوفت ديگه اي رو تقويت ميكنن رو اضافه كنيد ! 
 
پ.ن:  اين آدما اشكالي ندارن ، أشكال از منه كه هنوز مثل دايناسورا منقرض نشدم !!!! 
پ.ن:   اين كه در همه اين موارد من چه كردم بماند. 
پ.ن:  اين بود سهم من از دوست داشتن و دوست داشته شدن . پرتقال فروش هم نداريم ، نگرديد ! 
نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:26 توسط معصومه اصغری|

 

تف سر بالا بر سر خودم است

بگویم که چه توافقی شده

بگویم که چه رفت و آمدهایی شده

بگویم که با رفتنم چه راهی باز شده و یا اصلا اگر بودم چه می شد و اصلا تاثیری داشتم یا نه !؟

حرص بخورم از اینکه چرا این شرایط هست ! چرا شهرداری اینگونه مثل اختاپوس همه رسانه ها را گرفته و رسانه ها چطور جیره خوار شهرداری شده اند !؟

بگویم فرار کرده ام و از سالها کار در این مجموعه و این سیستم رها شده ام ! اگر بگویم دنبال تغییر بودم که خنده دار است ، بگویم فکر می کردم آدمهایی هستند که با من هم نظر هستند و دنبال جمع شدن بودیم که خوب باز هم خنده دار است و کسی دور و برم نیست و در این ماجرا تنهایی تلخی دارم !

بگویم رسانه ای که سالها پای آرمانش ماندم برای پول و پول و پول همه چیزش را داد ! باز هم به خودم بر می گردد و تف سربالاست بر سر خودم !!! بگویم رسانه های دیگر که باز هم به دوستانم بر می گردد !!! بگویم چرا آنهایی که دستشان می رسید کاری نکردند؟ که خودشان در این همه دست اندازیها دست دارند !!!

بگویم او که  صداقت بود چه ها که نکردیم تا از شر دروغهایشان رها شویم و این مدیر که ادعایی پر طمطراق دارد چه ها که نکرده و چه فیلمهایی که ندارد و خودش به تنهایی یک جشنواره است !

بگویم کسی که ادعای رسانه و انتقاد را داشت بدتر از قبلی ها کرد و به نام کار حرفه ای با پول مردم چه ها که نکرد !؟

چه بگویم که اثر کند و تف سربالا نباشد بر سر خودم ...

خسته ام از اینکه این همه هست و فریادم و دستم به جایی نمی رسد. در عین حال می گویم کمی دامنم را از این ورطه دور کنم مبادا من را هم به درونش بکشد ... دور شوم تا نبینم ... اما چه می توان کرد که آسمان شهر من همه جایش همین رنگ است.

 

پ.ن: وقتی بعد از سالها که در هیچ رسانه ای انتخاب نمی شویم یکباره از مدیرعامل تا جدیدترین خبرنگار را دعوت و تقدیر می کنند ... کاش این روزهای معرکه شهرداری رو نمی دیدم... کاش

پ.ن: عصبانتیم با هیچی نمی خوابه ...

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:8 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
» خستگی ...
» مذاکرات ما ...
» لذتهای دم دستی - 4
» لذتهاي دم دستي - 3
» لذتهاي دم دستي - 2
» لذتهاي دم دستي - ١
» مرگ به وقت سفر و بهار و امید و ...
»
» سهم من ...
» تف سر بالا ...
Design By : Pars Skin