شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

 

مثل هر روز سوار اتوبوس به سمت آرژانتین شدم و هنوز جایی برای نشستن نبود. وسط شلوغی قسمت خانوما یه صدای بلند و آرومی گفت: " سرتو بذاااااار رو شونه هام خوابت بگیره ...". چند تا خانومی که ایستاده بودیم با هم برگشتیم سمت صدا. یه مرد حدود پنجاه و چند ساله که کلی درب و داغون و کثیف بود، یه کیسه بزرگ رو بغل کرده بود و نشسته بود و همونجا شروع کرد به خوندن. داد و فریاد نمی زد و همینطور آروم اما بلند آهنگی که شروع کرده بود رو ادامه داد. با دهنش یه آهنگی می زد و آهنگ بعدی رو شروع می کرد. از ابی و داریوش شروع کرد و چند تا از آهنگای این خانوم قدیمیا که من نمیشناسم رو خوند و رسید به یاد ایام کودکی افتخاری و چرا رفتی ؟ شجریان. صداش خدایی عالی نبود اما به یه ملایمت خوبی می خوند. تازه کامل هم شعر رو نمی خوند و یه جاهایی رو رد می داد. این رو خانومهایی که کنارم ایستاده بودن گفتن J که انگار هنوز با آهنگای قدیمی نوستالژی داشتن و اهل حال بودن . چند تا از خانوما اولش آروم زیر لب شروع کردن آهنگ قدیمیا رو خوندن ، بعد که رسید به چند تا آخری که منم حفظشون بودم دیدم من و اون چند تا خانوم همه داریم با این بنده خدا می خونیم. اونور مردا و این ور زنها نگاه می کردن ، یه سری بد و یه سری با لبخند. اون کارتن خوابه روی کشویی وسط اتوبوس واسه خودش نشسته بود و ما هم قسمت آخر بخش خانومها بودیم. از میله وسط رد شدم و کنار آقاهه ایستادم و باهاش چند تا آهنگ آخر رو خوندیمJ خودشم جا خورد و نیم خیز شد و بعد ایستاد اما بازم خوندیم. یکی دو تا از اون چند تا خانوم دیگه پیاده شدن و دو نفر موندن و ما همچنان ادامه دادیم. کارتن خواب از اولشم حرفی از پول نزده بود و هر کی ، هرچی خودش می خواست می داد بهش،  اما این وسط حال چند نفری رو شاد کرد و تو مسیر حالمون خوب شد.

#کارتن_خواب #محرومان #درویش_مسلک #اخلاق #حال_خوب #کلیشه_ها #شهر #تهران #آسیبهای_اجتماعی #آهنگ #ترانه_های_قدیمی #خاطره #نوستالژی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 15:43 توسط معصومه اصغری|

 

" در بعضي طوفانهاي زندگي، کم کم ياد ميگيري که نبايد از کسي توقعي داشته باشي، مگر از خودت...
متوجه مي شوي بعضي را هرچند نزديک، نبايد باور کرد...
متوجه مي شوي روي بعضي هر چند صميمي، نبايد حساب کرد...
مي فهمي بعضي را، هر چند آشنا، نمي توان شناخت، چرا که گاهي انسان ها، از آنچه دوست دارند باشند سخن مي گويند، نه از آنچه هستند...
و اين اصلا تلخ نيست، شکست نيست، آگاه شدن نام دارد...
ممکن است در حين آگاه شدن درد بکشي، اين آگاهي دردناک است اما تلخ، هرگز...

پ.ن: جواب خیلی از سوالهای زندگی با اندکی صبر در ادامه زندگی بهمون داده میشه ، اونقدر شفاف که انگار یکی از خیلی بالا فقط واسه ما سفارشی اومده پایین و جلسه اختصاصی گذاشته. ما فقط باید صبر کنیم تا وقتش برسه . . . حالا مسئله مهم همین صبره ! منم مث شمام کم طاقت ولی گویا چاره ای نیست :)

پ.ن: این روزهایی که شبها بی خواب و صبح ها در خواب هستم ، کسالت زیادی دارم اما عصرهای شلوغ و پر کار راضیم می کنه و این خوبه. البته دنبال یه برنامه خوب برای صبح ها هستم و به زودی اتفاقای خوب می افته :)

پ.ن: این متن رو هم توی شبکه های اجتماعی به نقل از شهاب حسینی گذاشتن اما منبع درست و حسابی پیدا نکردم.

نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:15 توسط معصومه اصغری|

 

بیا که همهمه ام

نمی رسم به صدا ...

 

...

پ.ن: سر پایین پر از خجالت در روز عاشورا ...

نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:58 توسط معصومه اصغری|

از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم

فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم

و این عالی است

هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

تو این شانس رو به من بخشیدی

متشکرم!

 

- شل سیلوراستاین

 

پ.ن: روزهایی که میگذره روزهای خوبی نیستن ... نمی خوام بگم از این روزهای قشنگ پاییزی متنفرم اما وقتی حالم بده نمی تونم خوب نشون بدم ، سالهاست این کار رو می کنم. دیگه نمی تونم ، خسته ام ... خیلی خسته !

پ.ن: بعضی متنها با خودشون حال و هوایی دارن که مثل یه تیر از وسط مانیتور میان و می خورن تو قلبت ... بعد قلبت درد میگیره و باید  وسط کار بزنی بیرون و چند تا خیابون رو گز کنی و بستنی بخوری و نفس عمیق بکشی تا عادی بشی و برگردی قاطی آدما :( این جمله بالا هم جزو هموناست ... نه می تونی نخونی ، نه می تونی بخونی ...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 16:49 توسط معصومه اصغری|

گاهی خستگی

گاهی خستگی

گاهی همه چیز به خستگی ختم می شود ...

خستگی که درونش تنها هستی ...

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:57 توسط معصومه اصغری|

در روزهایی که اینجا تعطیل بود ، من هم تعطیل بودم و اتفاقهایی که می افتاد اتفاقهای مهم زندگی نبودند، اما دوست داشتم ، از خیلی چیزهای می نوشتم ، تا اینجا مثل همیشه ثبت بماند اما نشد و فرصت هم پیش نمی آمد. بعد که این صفحه زنده شد هم من سرم شلوغ شد و کلی ماجرا پیش آمد و هر بار که خواستم بنویسم به شکلی نمی شد تا اینکه حالا یعنی یک نیمه شبی در تابستان بالاخره من و این صفحه رو در رو شدیم.

برای اتفاقاتی که در این مدت مخصوصا برای کارم افتاد جز "افتادن" فعل دیگری ندارم و اونقدر بهشون فکر کردم که از فکر کردن بهشون هم خسته ام. فقط میشه گفت بنا به اون جمله معروف " وقتی برای اولین بار از روی یک جوی بزرگ آب پریدی، دیگه پریدن برات مثل دفعه اول سخت نیست" ، حالا هم بعد از ایسنا ، تغییر در روند کار و زندگی برای من اونقدرها سخت نیست و فقط باید تلاشم رو بیشتر کنم.

معصومه حالا نه خبرنگار ایسنا است و نه شانا، حالا شرق جایی هست که به عنوان رسانه معرفی می کنه ، هر چند که مخالفتهای زیادی به همراه داشته و اول از همه مامانم کلی غر زده اما به زودی با اتفاقات جدید همه چیز به روال خوبی می افته و همه راضی میشن :)

 

پ.ن: برای هر حال خوبی باید مثل هر گلدان گلی تلاش کرد، تا گل بدهد و سبز بماند و این حال خوب ، عجیب پر غنچه است و دلش مراقبت زیاد می خواهد.

پ.ن: تا به حال این اندازه از اینکه فقط خودم هستم و خودم نترسیدم ، از اینجای زندگی به بعد خیلی بیشتر باید مراقب بود ، چون تنهایی نزدیک ِ نزدیک است...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:26 توسط معصومه اصغری|

 

برای این یکی حسهای متفاوت و با اندازه های متفاوت وجود داره...

پوشیدن لباس راحتی و خنک و آزاد شدن از شلوار تنگ و لی :)

و به خصوص لحظه باز کردن دسته موهایی که 8 تا 12 ساعت زیر مغنعه کپک زده و به هم ریختن و رها کردنشون :)

پ.ن: مدتهاااااااست که بهترین لحظه روز ، وقت خوابیدن و سر گذاشتن و فرو رفتن تو متکاست

پ.ن: تنها چیزی که به ما می گوید کی و کجا هستیم ؛ خستگیمان است (اختراع انزوا - پل استر)

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:0 توسط معصومه اصغری|

و باز هم از جمله لذتهای خوب و دم دستی که خدا ایشالا زیادش کنه همین چتهای شبکه ای و فیسی و جیمیلی است که در زمانی غیر منتظره می آید و می رود و حال را خوووب می کند.

و "همسو" :) با همین توضیح باید یاد کنیم از ... حال خوبِ بعد از یک چت لووووس + نیش خندای دلغنجونک + رضایت از حال خوب خودت و ...

پ.ن: معنی این حال خوب و چت لوووس و چیزای دیگه رو خودم فقط می فهمم :) حالا شما می خواید تصور کنیم قاطی کردم یا لزوما منظورم به آقای محترمی هست یا نه، دست خودتونه اما من کلی گفتم و مهم حال خوبه :)

پ.ن: اونهایی که میان اینجا و احوال نمی پرسن ممکنه سوسک نشن اما حتما یه جایی که نباید چااااییشون میریزه رو لباسای قشنگشون و حالشون گرفته میشه ...بعله  :)

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:51 توسط معصومه اصغری|

 

وول خوردن تو تخت موقع خواب و گرم كردنش + کج و معوج شدنها و شكوندن غلنجاي كوچولوی یه روز پر از بی حوصلگی و خستگی ، تو همون وضعيت :)

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:55 توسط معصومه اصغری|

 

عاروق زدن 

اين بهترين و يكي از برجسته ترين موهبتهاي الهيه كه خدا به ما داده 

مديونين اگه بگين شما از اين آيكون مثبت بدنتون استفاده نمي كنيد 

اصلن هم بد نيست و من راضيم ازش 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:53 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
» هم خوانی با کارتن خواب
» تلخ ... هرگز
»
» پرواز ...
» خستگی ...
» مذاکرات ما ...
» لذتهای دم دستی - 4
» لذتهاي دم دستي - 3
» لذتهاي دم دستي - 2
» لذتهاي دم دستي - ١
Design By : Pars Skin