X
تبلیغات
شکلات تلخ
























شکلات تلخ

ثبت لحظه ها


وقتي چند بيت شعر همه حرف من مي‌شود...



چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست

جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست

 

چشم مي دوزم در چشم رفيقاني كه

عشق در باورشان قد سر سوزن نيست

 

دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام

لمس آرامش سردي ست كه در آهن نيست

 

حس بي قاعده ي عقل و جنون با من بود

درك اين حال به هم ريخته تقريبا نيست

 

سال ها بود ازين فاصله مي ترسيدم

كه به كوتاهي دل كندن و دل بستن نيست

 

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم

جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست


* عبدالجبار كاكايي عزيز

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 16:52 توسط معصومه اصغری|


سال نو شد و من همه تلاشم رو مي‌كنم براي اين نو شدن و همرنگي و همراهي با سال نو :)

يه سري توصيه و يادآوري براي خودم و همه اونهايي كه دوسشون دارم هست كه مي‌ذارم اينجا تا بيام و بخونم و جلوي چشمم باشه.


- توي سال 92 كه خيلي زود تموم شد، به خودم قول زياد دادم و خيلي حرفا زدم كه بعد توش موندم و حالا مي‌خوام سعي كنم تا كاري رو شروع نكردم در موردش حرفي نزدم و به خودم قولي ندم و حسابي رو باز نكنم.

- مهربونتر باشم؛ تا حالا همين مهربوني برام مونده و به هرچي رسيدم از همين مهربوني بي منت با همه دردسرها و زخم‌هاش بوده.

- دوستت‌دارم‌ها رو بيشتر كنم و مواظب باشم كه به موقع و به جا باشن، مخصوصا اونهايي كه سه‌بار پشت سر هم مي‌گم :)

- پارسال فروردين دلم مي‌خواست بهم ثابت بشه كه خوب بودم و به خاطر خوبي‌هام بوده كه بدي ديدم ، دلم مي‌خواست جواب خوبي‌هام رو ببينم و ديدم و فهميدم كه به خاطر خوبي ضربه خوردن بهتر از بدي كردن و ضربه خوردنه :) حالا و براي امسال ديگه انتظاري از كسي ندارم... از هيچ كس !

- فهميدم كه هيچ‌وقت و براي هيچ‌كس خانواده رو از اولويت نندازم. البته براي منه رفيق‌باز يه كم اين كار سخته اما خوب همه سعيم رو مي‌كنم :)

- هيچي توي زندگي مهمتر از خودم و حال و آرامش خودم نيست، حتي عشقي كه فكر مي‌كنيد همه‌چيز زندگيتونه! تا شما خوب نباشيد هيچ‌چيز خوب نيست ! پس تا مي‌تونم بايد توي لحظه خوب باشم.

- نفس عميق ، بستني و پاستيل ، پياده‌روي و بيرون زدن و در نهايت ورزش (اسكوآش) بهترين راه براي دوري از عصبانيته . هر وقت قاطي كرديد اينا جواب مي‌ده ! نزديك بوديد بگيد بيايد با هم بريم :) پايه‌ام

- قضاوت و تصميم عجولانه اول از همه به خودمون صدمه مي‌زنه و من هميشه سعي كردم كاري رو كه خودم دوست ندارم ديگران در موردم انجام بدن، رو در موردشون انجام ندم و فكر مي‌كنم خدا حواسش به اين معادله هست !

- بخشيدن كار سختيه و بزرگ ! تمرين كنيد و بخواهيد كه بخشيده بشيد. چيزي از بزرگي شما كم نخواهد شد!

- يادمون باشه تجربه، يعني اون چيزي كه براي ما اتفاق مي‌افته، ممكنه شكلش فرق نداشته باشه اما نيت و حسش حتما فرق داره و اگر اين تجربه يه دوست داشتن باشه دنيايي فرق توش هست ... پس هيچ‌وقت احساس كسي رو با خودتون مقايسه نكنيد! حتي كسي كه به خود شما ابراز علاقه‌ مي‌كنه !

- همه و خودم رو به سفر و سفر و سفر سفارش مي‌كنم، باشد كه دلهايمان به وسعت همه كيلومتر‌هاي زمين بزرگ و به اندازه همه طبيعتش سبز و پاك و روون بمونه :)

- لبخند و لبخند و لبخند و ...


...

پ.ن: اينجوري نيست كه امسال اتفاق جديد و خاصي افتاده باشه، اما من تصميم گرفتم با همين داشته‌هام خوب باشم ... مخصوصا كه روزاي سخت‌تري توي راه هستن، پس بايد قوي‌تر باشم و باشيم :)



نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 17:43 توسط معصومه اصغری|


حوصله‌ی حرف زدن ندارم , , ,

...


پ. ن ; دلگیرم و تموم نمیشه . . .

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 1:4 توسط معصومه اصغری|


او گفت:
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد ،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند...
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد

سيد علي صالحي عزيز

...


پ.ن: شايد عشق براي بعضي آدما ، لحظه بزرگ بيداري باشه ...

پ.ن: من هنوزم به معجزه ايمان دارم و منتظرم ...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 11:48 توسط معصومه اصغری|



زمستان آمده است ...

خسته‌ام
می‌خوابم !

بهار که آمد...
پیله‌ام را می‌شکافم
تا با پرهای خیس
دوباره
عاشقت شوم !


...


پ.ن: خسته‌ام ... خيلي ...

پ.ن: كاش امسال زودتر تموم بشه ...

پ.ن: دلم واقعا يه تموم كننده مي‌خواد ، يكي بياد حرف آخر رو بزنه و تموم ! يه مرد، به معناي واقعي مرد !

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 18:37 توسط معصومه اصغری|

عشق

راهی‌ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از …
من فکر می‌کنم
فقط عشق می‌تواند
پایان رنج‌ها باشد
به همین خاطر
همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم
من همان سربازم
که در وسط میدان جنگ
محبوبش را فراموش نکرده است

.............

پ.ن: رسول یونان عزيز كه هميشه شعري زيبا در آستين داره :)

پ.ن: هديه‌اي زودهنگام براي تولدم گرفتم كه بيشتر از هديه بودنش يه بمب هيجان و غافلگيري بود و من واقعا شاد شدم :) هميشه به دوستي با غول مهربون زندگيم افتخار مي‌كنم.

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 13:11 توسط معصومه اصغری|


همه _ يعني جمعي سي - چهل نفره كفششان را درآوردند و وارد امام‌زاده حسن شدند

هيچ‌كس _ يعني همه سي - چهل نفر كفششان را بغل نكردند و با خودشان داخل نبردند

من هم مثل همه كفشم را كه اصلا زنانگي نداشت درآوردم و رفتم

اما وقتي بيرون آمدم كفش همه بود، الا من  :)

داستان جالبي است كه براي اولين بار نطلبيده، وارد خانه امام‌زاده‌اي شوي و كفشت را دزد - محروم - كارتن‌خواب و ... ديگري ببرد و تو را با كفشي پاره ، خيس و كثيف راهي كنند و چند ساعتي مضحكه همان جمع سي - چهل نفره و همه آدمهاي ديگر در جريان بازديد شوي. داستان وقتي جالب‌تر بود كه مسجدجامعي به عنوان سرتيم برنامه تهرانگردي جمعه‌صبح‌ها، در حضور همه افرادي كه به ديدنشان مي‌رفتيم داستان من و كفشم را تعريف مي‌كرد و من مجدد مستفيذ مي‌شدم :)


در پايان بازديد خانمي از منطقه همراهم اومد و در عرض كمتر از 10 دقيق كفشي رو درست از مغازه‌اي رو‌به‌روي امام‌زاده حسن خريديم تا من با كفش‌هاي ميرزا نوروز به خانه نروم و مامان و بچه‌ها بيشتر از اين دستم نگيرند :)

اما نكته جالب ماجرا احساسي بود كه تجربه كردم ؛ راه رفتن با كفش پاره و خيس و كثيف كه آدمها مثل يك انسان فلاكت زده بهم نگاه مي‌كردند، خريدن كفش زوركي و بدون اعمال سليقه در عرض ده دقيق تا فقط پابرهنه نمونم و در نهايت خريد كفش با همون مدل قبلي بدون نگراني از قيمت و در نهايت به اين فكر كردم كه قسمت و حكمتي بس بزرگ در كفشدار كردن يك محروم با كفش من وجود داشته است :ح


پ.ن: امام‌زاده‌اي كه واسه كفش اينطوري حواسش جمعه مي‌ارزه يه بار ديگه برم تا مسائل مهمتري رو باهاش مطرح كنم :)

پ.ن: قطعا و يقينا اگر برنامه براي شهرداري بود نه مي‌ايستادن تا من رو توي اون اوضاع ببينن و بخندن و يه لنگه پاره جلوم بندازن تا بپوشم و نه كفشي مي‌خريدن و همه اين توجهات به خاطر حضور رئيس شوراي پايتخت و شخص مسجدجامعي بود كه هميشه حواسش به ما خانم‌ها هست !


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 10:56 توسط معصومه اصغری|


اين آهنگ "نوازش" قميشي رو يه عالمِ عالمه گوش دادم و مي‌دم :)

وقتي مي‌گه

"مي‌شه نوازشم كني وقتي گرفته حالم

مي‌شه ببندي بالمو آخه شكسته بالم "

يا وقتي مي‌گه "مي‌شه بذارم پيش تو چند روزي زندگيمو ...

و در نهايت ادامه‌اش كه مي‌گه:

"ميشه بشيني پيشم و يه شعر برام بخوني

امشب يه كم تنها شدم مي‌شه پيشم بموني "


و از همه مهمتر اينكه اين صدا، اين جمله‌ها رو با همون حسش بخونه :)

دقيقا از اون آهنگ‌هاست كه دلم مي‌خواد يه جاي خلوت پيدا كنم و بلند بلند باهاشون بخونم. مثل قديما كه نوار كاست‌ها رو از بس مي‌زديم عقب و جلو تا حفظ بشيم، خرابشون مي‌كرديم.


پ.ن: اخير فهميدم با اين كتابها و فيلم‌هايي كه ديدم و خوندم و دارم نسبتا آدم فرهيخته‌اي هستم :) فهميدنش خودش نصب بيشتر راهه !

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 18:21 توسط معصومه اصغری|

 

جوان به كيمياگر گفت: « قلب من خيانت‌كار است. نمي‌خواهد ادامه بدهم ».

كيمياگر در پاسخ گفت: « اين خوب است. ثابت مي‌كند كه قلبت زنده است و  طبيعي است كه از مبادله هر آنچه به دست آورده‌ايم با يك رويا بترسيم».

- «پس چرا بايد به قلبم گوش بسپرم ؟»

- «چون هرگز نمي‌تواني خاموشش كني و حتي اگر وانمود كني به او گوش نمي‌دهي ، باز هميشه در درون سينه‌ات به تكرار نظرش درباره زندگي و جهان ادامه مي‌دهد».

- «حتي اگر خيانت‌كار باشد ؟»

- «خيانت ضربه‌اي است كه انتظارش را نداري. اگر قلبت را خوب بشناسي ، هرگز در اين كار موفق نمي‌شود. چون روياها و تمناهاش را مي‌شناسي و شيوه كنار آمدن با آنها را درمي‌يابي ... »


پ.ن: كاش مي‌شد عادت هميشگي اعتماد به آدمها و پشيموني بعدش رو ترك كرد ...

پ.ن: بخشي از كيمياگر - پائولو كوئيلو

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 19:15 توسط معصومه اصغری|


توي "صورتي" خوندم كه :

... از آن روز به بعد سکوت کردم. چیزی از برنامه و تصمیم نگفتم. در حقیقت تصمیمی هم نداشتم. فکر کردم حرف زدن از کاری که انجام نشده احمقانه‌ترین کار دنیاست. کلمه‌ای بود که همان روز از زندگی‌ام اخراج کردم. "تصمیم" کلمه‌ای بود که از به تاخیر افتادن چیزی حکایت می‌کرد و من نمی‌خواستم چیزی را به تاخیر بیاندازم. به هیچ کلمه دیگری احتیاج نداشتم. فقط باید شروع می‌کردم. از هر جایی که ممکن بود.


........


پ.ن: از بعضيا دلگير مي‌شم اما نمي‌شه بهشون بگي ، دلم براي همه اون چيزايي كه بينمون هست مي‌سوزه واسه همين چشمم رو روي منفعت‌طلبيشون مي‌بندم و سكوت مي‌كنم ... هميشه ... هميشه

پ.ن: دلم يه عالمه وقت پرت مي‌خواد تا بشينم و فيلم ببينم و تخمه بخورم + دلم يه جاي بلند مي‌خواد كه كنار آتيش تا صبح هي حرف بزنم و آهنگ گوش كنم :)

                                    

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 17:13 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
» از اين فاصله مي‌ترسيدم ...
» توصيه‌هاي 93‌اي براي معصومه
» delgiram
» بايد راه افتاد ...
» خسته‌ام ...
» عشق در ميدان جنگ ...
» امام‌زاده‌اي كه كفشم را قرض گرفت :)
» مي‌شه بذارم پيش تو چند روزي زندگيمو ...
» شناخت قلب ...
» اخراج كلمات ...
Design By : Pars Skin