شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

عشق يعني  وقتي كه دستت و مي گيرم 
مطمئن باشم كه از خوشي مي ميرم 
عشق يعني وقتي كه بيقرارت مي شم 
مطمئن باشم كه تو مي موني پيشم 
 
پ.ن: جزء جزء اين ترانه و آهنگ شكنجه است اما هي تكرار مي كنم ، تكرار مي كنم ...
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:27 توسط معصومه اصغری|

يكي اومد گفت كه دوستم داره و بذارم كه اعتراف كنه و بعد سر دلش كه سبك شد، رفت .
يكي اومد گفت دوستم داره و تا مدتها هيچ اقدام موثري نكرد و بعد هم رفت بي اونكه بگه !
يكي گفت دوستم داره و دلم رو برد و جاش زخم خيانت گذاشت .
يكي اومد گفت دوستم داره، اما دير فهميده كه منو دوست داره و حالا ديگه شرايط نداره و بايد پاي تعهدش بمونه !
يكي ديگه اومد گفت دوستم داره اما مثل يه دوست و تا مي تونست حال بدش رو آورد پيشم و بعد خووووب كه شد ، رفت. 
يكي هم اومد و مدتها دور و برم چرخيد و هزار جور حرف زد و رفتار كرد و دست آخر گفت تجربه هام بيشتر شده ، تشكر كرد و رفت. 
اين يكي اومد و مدتها لفت داد و بالاخره گفت دوستم داره ، اما دست آخر جرّأت نداشت و بالاخره خسته شد. 
اين آخري هم رسما گفت دوستم داره و ازم خواست تا زماني كه ازدواج ميكنه باهاش باشم.
به همه اين موارد ، اونهايي كه گاه و گاه و گاه و هميشه و هميشه به نام دوست و سوء استفاده از حس دوستي من از اين ويژگي استفاده ميكنن و غريزه و هنر عشق ورزيدن و هنر دل بردن و معاشقه و تعامل با يك زن يا هر كوفت ديگه اي رو تقويت ميكنن رو اضافه كنيد ! 
 
پ.ن:  اين آدما اشكالي ندارن ، أشكال از منه كه هنوز مثل دايناسورا منقرض نشدم !!!! 
پ.ن:   اين كه در همه اين موارد من چه كردم بماند. 
پ.ن:  اين بود سهم من از دوست داشتن و دوست داشته شدن . پرتقال فروش هم نداريم ، نگرديد ! 
نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:26 توسط معصومه اصغری|

 

تف سر بالا بر سر خودم است

بگویم که چه توافقی شده

بگویم که چه رفت و آمدهایی شده

بگویم که با رفتنم چه راهی باز شده و یا اصلا اگر بودم چه می شد و اصلا تاثیری داشتم یا نه !؟

حرص بخورم از اینکه چرا این شرایط هست ! چرا شهرداری اینگونه مثل اختاپوس همه رسانه ها را گرفته و رسانه ها چطور جیره خوار شهرداری شده اند !؟

بگویم فرار کرده ام و از سالها کار در این مجموعه و این سیستم رها شده ام ! اگر بگویم دنبال تغییر بودم که خنده دار است ، بگویم فکر می کردم آدمهایی هستند که با من هم نظر هستند و دنبال جمع شدن بودیم که خوب باز هم خنده دار است و کسی دور و برم نیست و در این ماجرا تنهایی تلخی دارم !

بگویم رسانه ای که سالها پای آرمانش ماندم برای پول و پول و پول همه چیزش را داد ! باز هم به خودم بر می گردد و تف سربالاست بر سر خودم !!! بگویم رسانه های دیگر که باز هم به دوستانم بر می گردد !!! بگویم چرا آنهایی که دستشان می رسید کاری نکردند؟ که خودشان در این همه دست اندازیها دست دارند !!!

بگویم او که  صداقت بود چه ها که نکردیم تا از شر دروغهایشان رها شویم و این مدیر که ادعایی پر طمطراق دارد چه ها که نکرده و چه فیلمهایی که ندارد و خودش به تنهایی یک جشنواره است !

بگویم کسی که ادعای رسانه و انتقاد را داشت بدتر از قبلی ها کرد و به نام کار حرفه ای با پول مردم چه ها که نکرد !؟

چه بگویم که اثر کند و تف سربالا نباشد بر سر خودم ...

خسته ام از اینکه این همه هست و فریادم و دستم به جایی نمی رسد. در عین حال می گویم کمی دامنم را از این ورطه دور کنم مبادا من را هم به درونش بکشد ... دور شوم تا نبینم ... اما چه می توان کرد که آسمان شهر من همه جایش همین رنگ است.

 

پ.ن: وقتی بعد از سالها که در هیچ رسانه ای انتخاب نمی شویم یکباره از مدیرعامل تا جدیدترین خبرنگار را دعوت و تقدیر می کنند ... کاش این روزهای معرکه شهرداری رو نمی دیدم... کاش

پ.ن: عصبانتیم با هیچی نمی خوابه ...

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:8 توسط معصومه اصغری|

مدتهاست 

مدتهاست كه منتظرم 

مدتهاست كه منتظرم تا ببينم با او چه مي كني و مدتهاست منتظرم تا ببيني با من چه كرده است. 

در مورد آنچه آدمها مرتكب  مي شوند و آنچه تو مي بيني و ثبت مي كني زياد نمي دانم اما كاش يك جوري بگويي چرا او كه بد كرده بد نمي ببند و من كه بد نكردم بد مي بينم . 

نمي خواهم از خبرهاي خوبش ، بد شوم، پس خبرش را  نرسان. 

 

پ.ن:  حالم مثل اين زمستان بي هويت بد است ، بد. . . و حتما  در تابستاني خشك ، زندگي انتقام مي گيرد.

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:37 توسط معصومه اصغری|

 

تولد امسال با هر سال فرق داشت

حالم

حال دیگران

حال هوا و زمین و حال همه اونهایی که دوست داشتم پیشم باشن

به همین دلایل تولد خوبی نبود

جایی بودم که صمیمیت قبلی رو نداشت و از همه مهمتر خواهر و دوستای نزدیکم نبودن ، بعد از 12 سال بودن کنار دوستانم امسال روز تولدی متفاوت رو گذروندم مخصوصا که هرچی منتظر موندم مامان هم زنگ نزد تا بهم بگه که به دنیا اومدم و برای هپی هپی کنه غلط و غووولوط :(

البته اتفاقای مهم هم زیاد افتاد و هدیه های خوب و جالب هم گرفتم اما ... اونقدر تو این چند روز غم و حال بد بهم رسید که از شدتش دوباره تبخال زدم، منی که هیچ وقت تبخال نمی زنم. خیلیا میگن انقدر خودتو واسه دیگران نکش و به فکر خودت باش اما این اخلاق از من دور نمیشه و همچنان از خودم میکنم و هی به دیگران میدم و این کندن و کندن و کندن ادامه دارد.

 

پ.ن: از اینکه سفرهام کم شده و کم عکاسی کردم غصه دارم :( تازه اسکوآشم دیگه نمی تونم برم :( :( :(

پ.ن: دعاهام می گیره ، می دونم. فقط نمی دونم چرا داری انقدر لفت می دی !!!!

پ.ن: همیشه برای خوبی حال دوستای نزدیک و عزیزم تلاش کردم و ازت براشون اتفاقای خوب خواستم اما اینکه چرا نمیشه و هی بدتر میشه رو نمی فهمم، اما تو بازم حواست به ما باشه بابایی :( روزای سختی نزدیکه و ما داریم هر روز ضعیفتر و سنگینتر میشیم :(

پ.ن: سی و سه سالگیم مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:13 توسط معصومه اصغری|

شریک بودن در تلخ ترین حادثه زندگیم تا امروز با یک نفر دیگه می تونه اتفاق خوبی باشه یا بد !؟

هنوز نمی دونم چرا اون روزها باید در زندگیم رخ میداده تا امروز این حال و هوا رو داشته باشم. تجربه همینه و باید فقط داشته باشی و خوب نگاه کنی تا دوباره و دوباره همون رو تکرار نکنی و من دست و دلم برای این تجربه می لرزه ...

وقتی ف.م از اتفاقاتی که براش افتاده بود حرف می زد انگار داشت توی دلم رخت می شست و یک سد پشت چشمهایم شکسته بود و من با تمام وجود جلوی یک سیل بزرگ رو می گرفتم. مرور خاطرات تلخ مشترک یکی از میخی ترین کارهایی است که ما زنها انجام می دهیم و با این کار زخمهای دلمان را به شکل خاصی تازه می کنیم.

من ف.م را دوست دارم چون او همان فرستاده ای بود که تو آوردی تا مرا نجات دهد و من فراموش نکرده ام که با تو قرار گذاشته بودم و از اول آمدن به رفتن سازش کردم. 

...

پ.ن: ف.م عزیز ؛ گفتی به این گوشه تلخ و شیرین دنیای من سر می زنی :) دوستت دارم و برات دعاهای خوب و عزیز می کنم ... زیاد و حالا دلم می خواهد خیلی زود عروس شدن و همه لذذذتهای بعد زندگی ات را ببینم.

پ.ن:

پیش بیا

این روزها بیشتر از همیشه

به این پیش آمد نیاز دارم

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 13:5 توسط معصومه اصغری|

"

آن شب من سعی کردم انشای کوتاهی برای آقای برک وی بنویسم. اول فهرستی از تمام چیزهایی که دوست داشتم تهیه کردم، همه آنها مال بای بنکز بود. درخت ها، گاوها، جوجه ها، خوک ها، مزارع، گودال شنا. یک عالمه چیز بود و من هر کدام را که انتخاب می کردم در نهایت به مادرم ختم می شد. برای این که همه چیز با او در ارتباط بود. بالاخره درباره بوسه توت وحشی نوشتم. یک روز صبح که صبح زود از خواب بیدار شده بودم، مادرم را دیدم که بالای تپه به سمت طویله می رفت. مه اطراف زمین را گرفته بود. فینچ ها روی درخت بلوط پشت خانه مشغول آواز خواندن بودند و مادرم حامله، با شکم برآمده آنجا بود. او قدم زنان می رفت، دست هایش را تاب می داد و آواز می خواند.

اوه، عاشق یک ملوان نشو

یک ملوان، یک ملوان

اوه، عاشق یک ملوان نشو

چون قلبت را به دریا می برد

وقتی نزدیک طویله شد، آنجایی که افرای قندی بود، از یک بوته توت وحشی چند تا توت چید و در دهانش گذاشت. او دور و برش را نگاه کرد، برگشت و خانه را نگاه کرد، مزارع را و سایبانی از شاخه های درخت بالای سرش را، بعد نزدیک افرا رفت، دست هایش را دور تنه درخت حلقه کرد و بوسه ای صدا دار بر آن درخت زد.

بعدا، همان روز، من تنه درخت را امتحان کردم. سعی کردم دست هایم را دورش حلقه کنم اما تنه درخت کلفت تر از آن بود که از پنجره اتاقم دیده می شد. من جایی را که دهان او لمس کرده بود، نگاه کردم. احتمالا این تصور من بود. اما لکه ای تیره از بوسه توت وحشی در آنجا پیدا کردم.

گوشم را روی تنه درخت گذاشتم و گوش کردم، رو به روی درخت ایستادم و محکم آن را بوسیدم. از آن روز، من می توانم بوی پوسته درخت را استشمام کنم. بوی شیرین چوب، و آن مزه ی خاص روی لب هایم است.

در انشای کوتاهم، اعتراف کردم که تا کنون انواع مختلف درخت ها را بوسیده ام، و هر دسته از درختان، بلوط ها، افراها، نارون ها، قان ها، طعم خاص خودشان را داشته اند. همراه با طعم خاص هر کدام از این درخت ها طعم ملایمی از توت وحشی نیز وجود داشت و چرا این طور بود، توضیحی نداشتم.

"

پ.ن: این متن رو از وبلاگ خنده های صورتی عزیز برداشتم که او هم از کتاب "با کفشهای دیگران راه برو، شارون کریچ"نقل کرده و من بسیار لذت بودم. خیلی خوشحالم از اینکه خول خولک بازیای همیشگیم رو آدمهای دیگری هم دوست دارن و انجام میدن :) از این به بعد درختهای دیگه ای رو بغل می کنم و بوسه های جدیدی خواهم داشت و به قول سهراب همچنان ساده خواهم بود چه در باجه بانک چه در زیر درخت :) 

پ.ن: همیشه دوست داشتم نوشتنم مثل این متن روون و دلچسب و در عین حال پر از تصویر قشنگ و ملموس باشه :) اما هنوز که نشده !

نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:16 توسط معصومه اصغری|

 

" بی چاره ماندن ... "

این فعلی است که مدتهاست به آن دچارم و انگار قرار نیست به هر تلاش و تغییر و التماس و دعایی برود ... تمام شود... دست از سر این انسان داغااان بردارد ...

امان از این فکرها که می آیند و نمی روند...

 

پ.ن: آیا کسی هست تا با او حرف بزنم و پشیمان نشوم ؟ یک انسان که از حرفش یک چیزی بیرون بزند و من را نجات دهد !!! آیااااا ؟

نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 12:25 توسط معصومه اصغری|

دل به دل راه دارد

اما از این دالانهای تاریک شهری قطارهایی می گذرند که مسافرانش فقط به رسیدن فکر می کنند

تو از سرازیری برگهای ولیعصر بیا

دل به دل راه دارد

اما تو با قطارهای شلوغ شهری به دیدارم نیا

نزدیک خانه ات قرار بگذار

می خواهم دور از همهمه مسافران و سکوها و قطارها

 یک دل سیر بغلت کنم

...

 

پ.ن: هنوز هم نوشته هایی که گوشه تقویم و دفترم می نویسم ، اصل حالم هست و دیگری ها را به باد خواهم گفت ...

پ.ن: دوست داشته شدنهایی از جنس هوس و تردید و رفتنهای زووود به درد دل من نمی خورد ... ماندنیها را دوست تر دارم.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:36 توسط معصومه اصغری|

شب قبل رو باید مینوشتم ؛ غیر از ماجراهایی که اینجا جای نوشتنشون نیست ، دیشب یه دوست که بسیار بسیار دلخور و دلتنگ بودم ازش، رو وایبر اومد و خواست که حرف بزنیم و دلجویی صریحی داشت و دست آخر هم عذر خواست.

دلخوریم ازش زیاد بود و هست اما دلتنگیم هم زیاد :( حال خوبی نبود. بعضیا میخ بودنشون رو طوری به دلت میکوبن که عمرا به این راحتیا کنده بشه ... کاش دوست داشتنا همشون اینقدر میخ بودن :(

این روزا کلی اتفاقای خاص میوفته و مثل همیشه درست وسط روزایی که همه چیز خوب پیش میره، تو با یه لشگر فکر از راه میرسی ، درست وقتی همه بد میشن ، تویی که همیشه بد بودی، خوووب میشی ... خوب بودنتم عجیب و دلهوره آوره ... و من هی مرور میکنم " تو دنیای منی اما / به دنیا اعتمادی نیست "

 

پ.ن: درد و دل کردن آدما و اقرار کردنشون همیشه جزو عجیبترین لحظات زندگیم بوده و هست و انگار همچنان خواهد بود.اقرارهایی دیر و یا شاید به موقع که هنوز ما از ماهیت و حکمتش خبر نداریم. تازه میفهمم ارتباط با آدمها چقدر میتونه حساس باشه و ما حواسمون نباشه که ممکنه یکی همون نزدیکیا دوسمون داشته باشه ، یکی همه حواسش بهمون بوده ، یکی دنبال و منظر رفتنت بوده و یا یکی هم هست که بودنشو به بودن تو نخ کرده ... نخ ... خیلی نازک ... یعنی وقتی بری، خیلی زود اون هم نخ بودنش پاره میشه :( تلخه ... تلخ و کاش خیلی اوقات خیلی چیزها رو ندونیم و بگذریم تا آرامش داشته باشیم !

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:5 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
»
» سهم من ...
» تف سر بالا ...
» مدتهاست ...
» سی و سه سالگی
» میخی ترین کارهای ما ...
» بغل کردن درخت و مزه بوسه هایش
» بی چاره ماندن ...
» یک دل سیر بغلت کنم ...
» اقرار و عذرخواهی و حال بد ...
Design By : Pars Skin