شکلات تلخ
ثبت لحظه ها
کردستان و تجربه لبخندها و دعوتهای بی ادعا از سال 89 كه
دست مامان رو گرفتم و با تور افسانه رفتيم قشم و من از نزديك و دوباره و دوباره
عاشق خليج فارس شدم سفر زيادي رفتم و خوش خوشان زيادي بود اما اين سفر آخر به
كردستان عزيز چيزي ديگر بود كه حتما حتما من را دوباره به سوي خودش ميكشه . براي دوستاني كه
همراهشون بودم يه جور گزارش سفر يا سفرنامه نوشتم كه دلم خواست اينجا هم بذارمش تا
هم شما رو شريك لحظهها كنم و هم يه جاي "دلي" ثبتش كرده باشم. با توجه به
حساسيت دوستان و مسئول گروه خيلي وارد جزئيات نشدم و فقط به توصيف پرداختم. " عصر روز
سه شنبه و از ايسنا با يه كوله بزرگتر از خودم به سمت ميدان هفت تير رفتم و حدود
چهار و نيم عصر راه افتاديم. اوایل راه در ترافیک خروج از تهران بودیم و مسیرهای
یکراست و دشتهای باز و همه سرشان به کار خودشان بود و مشغول آشنایی های سفر
بودیم. گرفتن کارتهاي همدیگر اولین جایی بود که همه را به جنب و جوش و آشنایی
نزدیکتر و بیشتر رساند. بعد هم نوبت به معرفی همسفران به یکدیگر و سوالهای عجیب و
غریب رسید که هر کدام در نوع خودش بی نظیر و نشاط آور بود. شام را در محوطه
بیرونی یکی از مساجد میانراهی نزدیک به همدان ، دور هم خوردیم. شامی شلوغ و متنوع
که در حین آن غذا و دسر بود که دست به دست می شد و هنر کدبانوگری و مادر خانه بودن
در آن خودنمایی می کرد و در این میان آقایان جمع بودند که حسابی از این حجم
رنگارنگ و متنوع مستفیذ شدند. سفر به کردستان
برای بسیاری از چهل و چند نفری که همراهشان بودم سفر اول بود و تا به حال در هوای
این دیار سبز و بلند نفس نکشیده و با مردمان گرمش دم به دم نشده بودند. نیمههای شب اول
تقريبا در جنوب كردستان بوديم و بايد از اتوبوس و یکجانشینیهایمان خداحافظی
ميکردیم و خیلی زود مینیبوسهای بنز قديمي اما مهربان و جمع و جور ما را بیشتر و
بیشتر به هم نزدیک کرد. از همان ابتدا آقای راننده عزیز با چند آهنگ کردی شاد
اعلام حضور کرد و نشان داد هیچ آهنگی نمی تواند روی دست این آهنگ بزند و این غلبه
را تا آخر سفر حفظ کرد. آشنایی با شیبها
و پلههای طولانی و گلهای رقیقِ همراه با فضولات حیوانات از همان روستای اول آغاز
شد و همه خودمان را از همان ابتدا آپدیت کردیم. اما فقط گِل نبود که باید تا آخر
سفر با آن کنار میآمدیم و دستشوییهای جالب ، بکر و در نوع خود بینظیر این مناطق
روستایی در اعماق کردستان همه را در ابتدا شگفتزده کرد، اما خیلی زود ضرورت و
نیاز باعث شد همه آن را قبول کنند و حتی با فضای داخلی و اوپن آن عکس هم بگیرند. در روستاي اول
دستشويي شامل يك چاله يا محفظه باز متصل به مسير انحرافي آب بود كه روي آن دو تكه
تخته قرار داده بودند براي نشستن و براي شستشو هم بايد با آفتابه يا هر وسيله
ديگري آب را خودمان همراه مي كرديم. در محل ديگري اين شرايط تغيير كرده و با
گذاشتن چند ديواره كوتاه كه تا كمر هر فرد بود فضاي "مستراح" را جدا
كرده بودند به شكلي كه فرد پس از انجام دادن كار خود و ايستادن امكان ديدن ديگران
و ساير فضاهاي آن مكان را داشت. د راين محل هم پيشبيني براي آب و شستشو نبود و
بايد از حوضچهاي كه در كنار مستراح ايجاد شده بود آب را همراه ميكرديم. با اين
وجود و و مهمتر از همه اين بود كه مردم يك روستا چنين پيشبيني را در سطح خودشان
براي ميهمانان خود داشتند و اين كاملا قابل قبول بود كه در اين روستاها كاسه
دستشويي و شلنگ و سيفون و ... نباشد.(حداقل براي من كه جالب بود) و بعد هم تجربه
نمازهاي اول وقت و چسبيدني ؛ برای اولین بار بود که در کل سفرهای این چند سال
نمازم را در فضاهایی مثل سنگ لخت و سرد بدون هیچ واسطهای و یا روی صفحه سبز دفتر
دشت بدون هیچ فاصلهای خواندم و لذت همراهی و یکی شدن با زمین را چشیدم. دو رکعت
نماز صبح و شكسته بود اما انگار زمین آن نقطه از زمين داشت با دست و پا و زانویم
حرف میزد. قبل از آنکه نور
روز از کوههای روستا بالا بیاید، چهل و اندی دوربین به دست، بدون توجه به نم نم
بارانی که خیلی زود تند شد از گوشه گوشه روستا بالا رفتند و مشغول بودند. مردم
روستا به خاطر باران بیرون از خانهها نیامدند و تنها تعدادی از زنان برای بیرون
بردن دامها صبح زود بیرون زده بودند و انگار اين رسم كه زنان و دختران دامها را
به دشت ببرند د راين منطقه متداول است. چندی بعد هم کودکان با لباسهای محلی و
ساده اما با کیفهای مدرسه به سمت مدرسههایشان به راه افتادند. بيشتر روستاهايي
كه رفتيم مدرسه ابتدايي و راهنمايي را داشتند و عمده دختران و گاهي پسران بعد از
اين مقطع امكان رفتن به شهرهاي ديگر براي درس خواندن را نداشتند. صبحانه را در
روستایی میان راهی خوردیم و باز هم فرصت کوتاهی پیش آمد تا دوری کوتاه در آن روستا
بزنیم. خیلیها دوربین را برای طبیعت می کاشتند و خیلیهای دنبال روستائیان در
کوچههای روستا می چرخیدند تا لبخندی و بعد دعوتی اتفاق بیافتد. فرصت برای ثبت در
چنین سفرهایی کوتاه است و حتی فرصت عکس گرفتن نیست و باید به راه ادامه داد. بهتر
است لحظه را غنیمت شمرد و با چشم و دل لحظههای دیدنی و ستودنی طبیعت و آدمهایش را
ثبت کرد. تصاویر کوهها با سنگ و سبزی پر شده، دشتهای کوتاهی که با تک درختهای
بلوط دل کوه را پر کردهاند و لالهها و شقایقهای سرخ که انگار اگر به دل کوه
نباشند، دل کوه چیزی کم دارد و منظرههایش رنگ نمیگیرند. در این میان اشتیاق و
تلاش همسفران که برای ثبت این تصاویر و لحظهها به سختی پنجرهها را باز کرده و از
پنجره آویزان میشدند خودش ماجرایی دیگر داشت که از بیرون و از داخل مينيبوسها
دیدنی بود. در واقع آن
مناظر و جلوههای کردستان فرار نمی کردند و سر جایشان بودند اما ما خیلی زود از
آنها محروم می شدیدم و از دستشان می دادیم. مسیرهايی كه بین
چند روستا داشتیم معمولا طولانی و خستهكننده نبود اما مسئول گروه که خیلی جاها
اصلا شوخی نداشت، برای رسیدن به موقع به محل اصلی اجازه توقف نمیداد و همین باعث
می شد بچهها فرصتهای کوتاه را جدی بگیرند و برای ثبت ابرهای سفید و تپلی
که روی قله یا دل کوه پناه گرفته بودند، حملههای جدی داشته باشند. وقتي به روستای
بعدی رسیدیم بچه داشتند از مدرسه برمی گشتند و با ما راهی خانههایشان شدند. باران
هم داشت ما را دنبال می کرد و تقریبا فهمیده بود هر چقدر هم تند تند ببارد، قرار
نیست دوربینها غلاف شوند و به همین دلیل بود که تا می توانست از خودش مناظر جدید
و جالب نشان داد. مردم اين روستا
بر خلاف روستاي قبلي باران را خیلی دوست داشتند و مثل ما زیر باران بودند و از بچههای
مدرسه گرفته تا چوپانهایی که از کوه برمیگشتند چتر به دست داشتند، اما زیر
سقف خانه نبودند. خیلی زود
همسفران در پیچاپیچ کوچهها پخش و هر کدام به خانهای دعوت شدند و وقتی برای ناهار
و عکس دسته جمعی دورهم جمع شدیدم، دیدیم که تقریبا همه مهمان چای و ناهار اهالی
روستا بودند و چند نفری از خانمها هم مهمان لباس محلی بودند و شلوغ ترین عکس
گروهیمان را با همسفران و بچههاي روستا و تعدادی از اهالی گرفتیم. وقتی از روستا
بیرون آمدیم تقریبا هم خیسِ خیس و گلیِ گلی بودیم و تا آن ساعت روز سهممان از
خورشید چند رشته کوچک و کوتاه نور بود، اما اشتیاق سفر و شادیهای همراهمان انگار
خیلی گرم بود. در ادامه مسیر از رفتارها و آداب مردم روستا حرف زدیم؛ از مهمان
نوازیشان و بوسیدن دست میهمان توسط زنان روستا، وضعیت معیشت و گرایششان به شیلات و
بیکاری که در كل منطقه از جمله آن روستا وجود داشت تا سقف خانههایی که دیگر گلی
نیستند و ایزوگام همه سقفها را اشغال کرده و حتی حالا در عکسهای ما هم این سهم
از اشغال را دارد. به روستاي سوم
که رسیدیم تقریبا نور روز داشت میرفت و بیشتر بچهها برای استراحت آماده میشدند.
از همان ابتدای ورود محلیهای از ورودمان مطلع شده بودند و اگر کسی هم خبر نداشت،
حضور و شلوغی چهل و اندی میهمان یکجا قطعا سروصدای زیادی به همراه داشت. صبح
روز دوم صبحانهای متفاوت را با غذای محلی كردستان یعنی "کلانه" تجربه
کردیم و راهی کوچه پس کوچههای روستا شدیم. اهالی اين روستا هم مثل روستاي
قبلي همراهی زیادی با عکاسان داشتند. البته خیلی زود با بالا آمدن کامل
خورسید از پس کوهها همه به زبان آمدند و گفتند کاش امروز هم هوا بارانی بود تا هم
نور بهتر بود و هم اینقدر هوا گرم نمیشد. مردم روستا هم
از گرما گلایه داشتند اما آنها خیلی زود از این فضا رها شده و با تعطیلی مدارس ،
همراه با دامهایشان راهی مناطق بالاتر می شدند تا از سبزی بیشتر و هوای خنکتری
بهره ببرند. دراينجا هم عکس
دستی جمعی انداختیم که در آن هم مردم محلی بودند و هم مسئول گروه با لباس
محلی حضور داشت و البته شاید به همین واسطه بود که از گزند نیش "ساس"
مهربان و همراه گروه در امان بود. از این قسمت سفر به بعد تقریبا همه گروه در حال
خاراندن خودشان بودند و در نهایت معلوم نشد این جانور ساس بود یا کک و یا
چیزی دیگر که اینقدر فعال و پر کار بود. روستای عصر روز
دوم را با تعداد زیاد بچههایش به یاد می آورم و مردانی که تعدادشان کم بود.
چرا که بیشترشان مجبور به رفتن به محلهای دورتر برای کارگری یا باربری بودند. اول همه بچه ها
دنبال عکاسی خودشان بودند اما وقتی دور هم جمع شدیم بچههای روستا هم دورمان جمع
شدند و با چند عکس یادگاری و خوردن ساندیس و نوشمک مشترک با پسر بچهها و دختر بچهها
از آنها خداحافظی کردیم. با فاصله کمی به
هورامان تخت رسیدیم، جایی که باید شب را صبح می کردیم و آخرین فرصت برای ثبت
خاطرات سفر کردستان بود. قبل از ورود به روستا که حالا دیگر شهر شده است، به زیارت
آرامگاه " پیر شالیار" رفتیم و فضای همیشه شلوغ آنجا را کمی شلوغتر
کردیم و بیشتر از همه دستمالها و شالها و پارچههای رنگی که به در و دیوار آن
بسته شده بود توجه را جلب میکرد. در امام زادههای دیگر شبیه این فضا را
دیده بودم اما این فضا کمی فرق داشت. جاده مسیر
هورامان تخت به عکس سایر روستاهایی که رفتیم آسفالت داشت و پهنتر بود. هورامان
تخت شهر شده بود و جمعیت زیادی داشت و به نسبت ساختوساز و ترافیک و تردد آدمها و
گروهها و عکاسان و خبرنگاران رسانههای مختلف، رفتار و واکنش مردم آن نیز تغییر
يافته بود و پذیرشی که در دیگر روستاها شاهد بودیم در این روستا وجود نداشت. اما
قابل قبول بود و قابلیت ثبت ابعاد مختلف زندگی آنها را داشت. مسیر برگشت که
همیشه برای من دلگیرتر است با خداحافظی دو راننده مهربان و دلسوز کرد و چند همسفر
کردمان سپری شد و حتما بايد در همينجا اضافه كنم كه صبر و همراهي رانندهاي اين
سفر و مهربانيشان كه تا لحظهآخر همراه بود فراموش نشدني است. دست آخر هم نظرسنجی
بچههای گروه از همدیگر و انتخاب "ترینها " که خودش ماجرایی است و خنده
بازاری ! ... " پ.ن: اين سفر
جزئيات زيادي داشت كه امكان گفتن خيلي از آنها نيست اما همينقدر هم خوب بود و لازم. پ.ن: در اين اوضاع
مالي كه به هزار و يك جا مقروضم رفتن به اين سفر چند روزه ريسك بزرگي بود اما حالا
خوشحالم كه كاملا مفيد و سازنده بوده و ميارزيده ! پ.ن: از كوهها و دشتها و تك درختهاي
بلوطشان و از ابرهاي تپلي و حريري كه در اين سه روز آرامش را به من دادند،
ســــپاسگذارم و پيش پيش روي ماهشون رو ميبوسم. لبخندم را دوست داشت خودم را نه هميشه منحنيهاي رنگي توجه بيشتري جلب ميكنند بهمن 91 ... پ.ن: از طوفان كه در آمدي ديگر همان آدمي نخواهي بود كه به طوفان پا نهادي ، معناي طوفان همين است. - كافكا در كرانه / هاروي موراكامي - ... چه سخته كه بعضي حرفا رو خوبِ خوب ميفهمم !
دوست عميقام گفت: " تو داري اذيت ميشي و من دوست ندارم كساني كه دوســــتشون دارم اذيت بشن" و تو ميدوني اشكي كه موقع گفتن اين حرف توي چشمش حلقه زد چقدر برام مهم و عزيزه ! خيلي ... 19 فروردين 92 و از امروز خيلي خوشحالم چون دوباره يادم اومد و فهميدم يه چيزاي مهمي هنوز هست :) پ.ن: هـــــميشه ته لحظههاي تلخ و نااميدي پي اميد باشيد ، حتي با يه لبخند كوچولو . مثل همون كلام معروفي كه ميگن با يه گل بهار مياداااااا :)
چايت را بنوش نگران فردا نباش از گندمزار من و تو مشتي كاه ميماند براي بادها نيما يوشيج ... پ.ن: "......زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشوی. من پاسخ دادم "خوشحال." آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید." ... (جان لنون) پ.ن: واقعا دلم ميخواد شاد باشم . مگه شكوفهها رو تن درخت نميشينن !!!
ديگر اين همه نپرس كجا ميروي ، چه ميكني ، كي برميگردي ! شكستن اگر عادت آسان آينه نبود تكرار بيهوده زندگي كه اين همه تازگي نداشت. ... پ.ن : روح سيد علي صالحي عزيز شاد و زنده پ.ن : چرا وقتي 25 سالم بود جواب پيامهايي كه " I MISS YOU " داشت رو نميدادم ؟ پ.ن : چــــشم انتظاري ، تجربه اين روزهاااااااا !
وقتايي كه داري خفه ميشي اما نه ميتوني حرف بزني و نه كاري كني ! يا وقتايي كه ترديد و دو دلي مثل يه آدم خپل و گنده نشسته رو تخت و نميتوني بلندش كني و راحت بخوابي ! ... پ.ن: آدماي نظامي شانس آوردن كه خانمها باهاشون كار ندارن ! حتما اگه ميشد باهاشون حرف بزنم درستشون ميكردم ، بسياري از اونها درست تربيت نشدن !
1. تولدم بود. 2. سي سالم شد. 3. برف نميياد چرا ؟ 4. دلم كوه ميخواد 5. ...
گاهي بايد برگردي تا اگه پلي پشت سرت مونده خراب كني و با خيال راحت بري؛ اينجوري خيالت راحت ميشه اوني كه اونطرف مونده اگه بخواد بهت برسه حتما بايد بال دربياره. ديروز من يه پل ديگه رو هم خراب كردم. ديروز به مدت 2 ساعت آرامترين لحظاتم رو بعد از اين 10 ماه داشتم ، انگار وقتي در نزديكترين نقطه ماجرا هستي كمتر در معرض تشعشعش قرار داري و من اينو تازه و ملموس درك كردم. فقط حالا دلم يه دست مهربون ميخواد يا يه بغل مطمئن كه بهم بگه همه چي خوبه و درسته ، خيالت راحت ... كاش اون غول پلاستيكي هنوز بود ! «محمد عليزاده» را با "خ" شناختم. تازه اولين آلبوم " اين اولين باره " رو منتشر كرده بود. توي بلاگش معرفيش كرد و همه اولين بارهاي من شروع شد. اون وقتا با فكر اينكه شايد منظورش از گذاشتن اين مطلب من بودم فوج فوج چراغوني و آتيشبازي تو دلم راه ميافتاد... چراغونياشو دوست دارم ... هنوز و هنوز . ديروز فهميدم كه اولينبارهاي من در تقصير "خ" و اشتباه من دخالتي نداشتند و حالا من همه اولين بارهاي عزيزم رو دوست دارم و مراقبشونم. خدا فرشتههاشو كه نميسپاره دست همه. حالا حتي اگر اون آهنگ "اين اولين باره" رو هزار هزار بار ديگه گوش بدم فقط خاطرات خوب مياد و ميره ... پ.ن: هنوز خيلي مونده تا راز و رمز دوست داشتنهامون رو بدونيم ... پ.ن: خوبي دل بزرگ اينه كه وقتي ميشكنه هنوزم ميشه توي تيكههاش خودتو ببيني :) پ.ن: وقتي دلتون شروع ميكنه به لرزيدن، آدامس بجويد ! پ.ن: "هــــرگز" قبل از اطلاع كامل از ماجرا "قول شرف" ندهيد !
خوب بودن هيچ قولي براي خوب ماندن نداده خيلي وقته براي خوب بودنها در گذشته، هم فحش ميخورم، هم تحسين ميشم حس بديه و عذاب و خوددرگيري زيادي داره و بدتر و تلختر از همه اينه كه ... همه اين حرفا براي معصومه گذشتهاست معصومه اين روزها كه ... ... پ.ن : تمرين انتظار نداشتن از آدمها چه دوست و چه دشمن هنوز ادامه دارد و من دست خالي و به تنهايي ، ســــــــخت درگير اين تمرينم. پ.ن : اما ، هنوزم دست از سر دوست داشتن " آدمها " بي حرف و كنايه برنميدارم :)
يكي از همين روزهاي دلتنگي پرسيدم: چرا نميشه اتفاق به اين بدي رو فراموش كنم ؟ راهي سراغ نداري ؟ پرسيد : يادته رفته بوديم مشهد چند سال پيش ، رفتيم خريد و چند تا از چيزايي كه خريديم به كل خراب و اشتباه بودن و زماني فهميديم كه ديگه خيلي دير شده بود و ديگه نميشد برگرديم ، زمان رو از دست ميداديم و به پرواز نميرسيديم ! گفتم : آره ، يادمه ! چند تا از اونها رو با هزار تا ذوق خريدم. گفت : خوب ديگه ! حالا فكر كن اين قضيه هم مثل همون خريده. اوني كه جنس خراب و اشتباه و ... رو به ما انداخت و تو معامله غش داشت هم حسابش جداست، اما ما هم نبايد دوباره كلي زمان و هزينه رو صرف برگشتن و اثبات اشتباه ديگران كنيم. مهم اون سفر و خاطرهها و تجربههايي كه گاهي گرون تموم ميشن اما ما به خاطر تجربه بودن دوسشون داريم. ... پ.ن : سنجابها فقط براي پايين آمدن است كه از درختها بالا ميروند :) رسول يونان
| Design By : Pars Skin |

