شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

دل به دل راه دارد

اما از این دالانهای تاریک شهری قطارهایی می گذرند که مسافرانش فقط به رسیدن فکر می کنند

تو از سرازیری برگهای ولیعصر بیا

دل به دل راه دارد

اما تو با قطارهای شلوغ شهری به دیدارم نیا

نزدیک خانه ات قرار بگذار

می خواهم دور از همهمه مسافران و سکوها و قطارها

 یک دل سیر بغلت کنم

...

 

پ.ن: هنوز هم نوشته هایی که گوشه تقویم و دفترم می نویسم ، اصل حالم هست و دیگری ها را به باد خواهم گفت ...

پ.ن: دوست داشته شدنهایی از جنس هوس و تردید و رفتنهای زووود به درد دل من نمی خورد ... ماندنیها را دوست تر دارم.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 15:36 توسط معصومه اصغری|

شب قبل رو باید مینوشتم ؛ غیر از ماجراهایی که اینجا جای نوشتنشون نیست ، دیشب یه دوست که بسیار بسیار دلخور و دلتنگ بودم ازش، رو وایبر اومد و خواست که حرف بزنیم و دلجویی صریحی داشت و دست آخر هم عذر خواست.

دلخوریم ازش زیاد بود و هست اما دلتنگیم هم زیاد :( حال خوبی نبود. بعضیا میخ بودنشون رو طوری به دلت میکوبن که عمرا به این راحتیا کنده بشه ... کاش دوست داشتنا همشون اینقدر میخ بودن :(

این روزا کلی اتفاقای خاص میوفته و مثل همیشه درست وسط روزایی که همه چیز خوب پیش میره، تو با یه لشگر فکر از راه میرسی ، درست وقتی همه بد میشن ، تویی که همیشه بد بودی، خوووب میشی ... خوب بودنتم عجیب و دلهوره آوره ... و من هی مرور میکنم " تو دنیای منی اما / به دنیا اعتمادی نیست "

 

پ.ن: درد و دل کردن آدما و اقرار کردنشون همیشه جزو عجیبترین لحظات زندگیم بوده و هست و انگار همچنان خواهد بود.اقرارهایی دیر و یا شاید به موقع که هنوز ما از ماهیت و حکمتش خبر نداریم. تازه میفهمم ارتباط با آدمها چقدر میتونه حساس باشه و ما حواسمون نباشه که ممکنه یکی همون نزدیکیا دوسمون داشته باشه ، یکی همه حواسش بهمون بوده ، یکی دنبال و منظر رفتنت بوده و یا یکی هم هست که بودنشو به بودن تو نخ کرده ... نخ ... خیلی نازک ... یعنی وقتی بری، خیلی زود اون هم نخ بودنش پاره میشه :( تلخه ... تلخ و کاش خیلی اوقات خیلی چیزها رو ندونیم و بگذریم تا آرامش داشته باشیم !

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 15:5 توسط معصومه اصغری|

 

مجید بهرامی هم رفت.

توی گزارش تصویری ایسنا، جسم زیر پارچه ترمه کوچیک بود، کم حجم و لاغر به نظر می رسید و من مطمئنم همین حجم هم به خاطر داروهایی بود که تا روز آخر بدنش رو باد می کرد . درست مثل هادی ، مثل روزهای آخری که لپ هاش از درد و عوارض داروها گل می انداخت یا روزای آخر و وسط زمستون ازمون هلو می خواست... نمی دونم مجید هم روزای آخر از اطرافیانش چیزی خواسته که نشه براش تهیه کرد یا نه، اما حتما دل داغ و پر دردش چیزای زیادی رو خواسته و نشده ...

توی عکسای روح الله وحدتی از خداحافظی مجید با دوستانش بازم مثل همه صحنه هایی که او و دیگران با تفاوت زیادی بینشون نشون داده می شد، باز هم مجید در حالتی متفاوت از دیگران قرار داشت ... اینبار همه عمودی بودن و مجید افقی ... همه بیدار بودن و مجید خواب و همه ناراحت بودن و مجید خوشحال و حتما بازم با لبخندای کشدار ... براش دعا زیاد کردم ، از روزی که قرار شد به آلمان بره و من هم سهم کوچیکی توی رسوندن این خبر به دیگران داشتم تا همین روزای آخر که به خبر رفتنش منتهی شد.

برای اون هم مثل هادی در عین نا امیدی دعا کردم و همه جا به آدما می گفتم کلینیکی در آلمان هست که این بیماری رو درمان می کنه و یادم هست که به خاله و مامان و دیگرانی که خبرداشتند ماجرای مجید رو تعریف می کردم و اینکه مبارزه خوبی داشته تا اینکه بالاخره خبر رفتنت رو بلند بلند خوندم و وقتی مامان شنید با مکث در جوابم گفت: گفتم که مامان جان ، این مریضی می کشه ...

نه تئاتریم و نه حوزه کاریم هنریه و کاملا اتفاقی دورادور با مجید آشنا شدم، اما هنوزم اون رو با ورجه و وورجه ها و عکسایی که توشون از جایی آویزون شده بود و لبخندهای بی واهمه و هیجانش برای بازی می شناسم و می دونم که جاش خیلی خالیه. درست مثل هادی که با لبخند شیرینش توی ذهنم مونده و هنوز هم بودن و رفتنش جزو اتفاقات مهم زندگیمه.

 

پ.ن: تو این چند روز خبر مرگ آدما از پاشایی و بابک قهرمانی و مجید بهرامی حالم رو خیلی بد کرد. از اینکه اینقدر سرطان و مرگ نزدیکه و ما فکر می کنیم ازش دوریم ترسیدم و اینکه کبوتری که روی شونه ام نشسته چقدر این مدت بهم نوک زده ... و چقدر دل گرفته دیر باز میشه ...

توضیح ضروری: امروز یعنی چند روز بعد از فوت مجید بهرامی از خبری مطلع شدم که بسیار بسیار ناراحتم کرد. نمی خوام و البته درست هم نیست که ماجرای اون خبر و گذشته خبر رو بگم اما ... از دیشب و امروز (سوم آذر) که این خبر رو شنیدم به این فکر کردم که تلاشم هر چند محدود برای چه آدمی بوده !!؟ امیدوارم همچنان جای حق نشسته باشی بابایی !!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 16:1 توسط معصومه اصغری|

باز هم ترانه ای از محسن چاووشی که هنوز نمی دونم مرهم زخمام میشه یا بیشترشون می کنه، اما هر چی که هست هر بار که میشنوم یه چیزی درونم تغییر می کنه که نمی دونم چیه و کجاست ...

بخشی از متن ترانه که به تازگی شنیدمش و نمی دونم برای چه زمانیه و از کدوم آلبوم :

...

توی هر ضرر باید

استفاده ای باشه

باد باید احساس

فوق العاده ای باشه

...

و

با تو هیچ کس جز من
بی سپر نمی جنگه
با تو هیچ کس از این
بیشتر نمی جنگه
با جنون در افتادن
باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم
عشق تو شکستم داد

...

پ.ن: بالا بیا ، سالهاست قله ای با دامنی سپید در انتظار توست


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 14:53 توسط معصومه اصغری|

در آخرین ساعتهای نمایشگاه مطبوعات نشستم و به شلوغی آدمهای خودی نگاه می کنم. رفتنها و اومدنهای تکراری و از سر بی حوصلگی و حتی جلب توجه کردن. نگاه کردن به آدمها و رفتارهاشون که عین خودمون هستن. عین خود من وقتی تعجب می کنم ، هیجان زده می شم ، هول میشم یا جو میگیرم. آدمهایی که دوست داشتنی هستن اما به جاش و اگر بهشون بگی که دوسشون داری و احترام رو چاشنی رفتارت کنی یابو ورشون میداره که تو پایینتری و خودشون رو روی پنجه پا نگه می دارن که بالاتر باشن حتی در حد همون یه پنجه پا.

آدمهایی که سالهاست میشناسی و وقتی دوباره میبینیشون نه تنها ظاهرشون و رفتارشون تغییر نکرده بلکه هنوزم تو رو قد همون روزایی که میشناختن میشناسن و براشون کم و زیاد نشدی و البته آدمهایی رو هم میبینی که زمان زیادی از آشنایی نگذشته و اونقدرا هم که خودشون فکر می کنن اون پنجه پا بالا نبردشون اما خودشون رو بالاتر از ابرای رنگی رنگی می بینن و خلاصه تو دیگه جایی تو روابطشون نداری چون تو رو نمیشناسن !

آدمهایی که روزی دوستشون داشتی و دوستت داشتن و آدمهایی که دنیا دنیا وقت براشون گذاشتی و حالا از دور سری تکون میدن و رد میشن و خاطرات توئه که یه جایی تو فضا به در و دیوار می خوره ...

آدمهایی که دوسشون داشتی و به خاطر همه بدی ها و رفتارهای تلخ و سختی که در ارتباط باهاشون داشتی و ازشون دیدی بـــــاید ازشون متنفر باشی ولی یه سلام ساده و گاهی تلخ بینتون رد و بدل میشه و ...

آدمهایی که کلا خنثی هستن و براشون نمیشه آیتمی در نظر گرفت و فقط هستن و گاهی فکر می کنم نکنه این بهترین راهه ...

و تو ... که باید ازت متنفر باشم ... دیگه نبینمت ... برات بد بخوام ... اما دلم برات دنیا دنیا تنگ میشه و میونه این کربدورای شلوغ چشمم دنبالت میگرده ... دلم دیدنت رو مرور میکنه و وقتی میبینمت یه" دلم تنگ شده بودااااا" آرومم میکنه ...

بغض الانم واسه دلتنگیای آدماست ... دلتنگیای خودم که خیلی زیادن و چاره ای براشون نیست.


پ.ن: کاش کسی بود که بشه باهاش حرف زد و به یه جایی رسید... آدمایی که منو با خودشون جاهای خوب میبرن یا تموم شدن ، یا سرشون جای دیگه و به آدمای دیگه بند شده یا حال نمی کنند پیش ما باشن :(

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 18:7 توسط معصومه اصغری|


شروع نمایشگاه مطبوعات 

بعد از 12 سال اولین سالی که دوست ندارم برم ...

این روزا حس و حال بدی دارم :(


...

پ.ن: بعضی وقتا میشینم میشمرم ... میبینم زیاد نیست ، منم که سخت می گیرم. سختیا رو می گم ...

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 9:41 توسط معصومه اصغری|

 

مدت زیادی نیست که به آغوش خلیج همیشهِ همیشه فارس و عزیزم برگشتم و بسیار خوشحال که دوباره چشمای آبیش رو می بینم و حال خوبش رو به منم میده . تو این مدت دو سه باری مهمونش بودم و دوبارش که لاوان و خارک بوده، ته ته برگشتن حس می کردم انگار اونقدرا که دوست دارم بهم نچسبیده و انگار یه کاری نکردم. خلاصه یه جور دلگیری باهام بود تا امروز که موقع بلند شدن هواپیما از خارک وقتی تازه داشت دور می گرفت دوباره حاشیه سبزآبی و مرجانی جزیره رو دیدم. یه جوری چشم و دلم غنج رفت که ناخوداگاه پیش خودم گفتم "حیف که تنم به تنت نخورد" بعد یهویی انگار که جواب او حس و حالم رو گرفته باشم یه بار دیگ قشنگ نگاه کردم و دیدم اون چیزی که تو این چند تا سفر رو دلم مونده همینه ، همین که هنوز تو این ساحل وسوسه انگیز دل به دریا نزدم ...

اونهایی که این سواحل رو دیده باشن و مثل من دیوونه این آب باشن میدونن که چقدر زیباست و حال خوب داره ، زلال و پاکه ، کف اش مرجانی و روشنه و رنگ ساحل رو از دور سبزآبی می کنه و موجهای آرومی میان و لب ساحل رو می بوسن :) حتی تصورشم قشنگه :) تازه همه اینا واسه روزه و شب که چراغ اسکله ها و نفتکشها و آلاچیقها و چراغای ساحلی روشن می شه دلم ساحلش رو می خواد.

این مدتی که تو این فضاها نبودم خیلی چیزا تغییر کرده و آدما جدیدن و نمی شه ازشون انتظار داشت.در عین حال این جزایر فضای امنیتی دارن و فارغ از همه اینجا کیش و قشم نیست که یه خانم پیاده یا با تاکسی راه بیافته و بره لب ساحل ، واسه همین باید حتما یک ... (مرد) یا چند عدد همراه باشند و خلاصه همه جوانب رعایت شود و خلاصه با ماجراهایی ما به ساحل آرزو برسیم ... خلاصه سگ تو روح این زندگی که واسه یه لحظه آرامش و لذت و تنهایی و حال خوب خودمون تنهایی، باید این آقایون یا باشن یا عامل بشن ، من واقعا دیگه حرفی ندارم !

خلاصه که دلمان بسیار زیادِ زیاد پیش اون ساحل و اون هووای تکِ تک ِ تکنفره مونده و له له می زنم تا به زودی بغلش کنم و پام رو روی او مرجانها بذارم ... من شیرجه تو دل این آب رو می خوووووام تا حالم خوووب بشه ...

 

پ.ن: با ورود من به خارک هوایی که این چند روز تو تهران تهرانی ها داشتن به اونجا هم رسید و ساکنانش هی می گفتن " وای چه هوایی... تا حالا نداشتیم ... وای چه ابرایی ... وای چه خنکه ... :) ولی خوب من دیگه نگفتم همش از برکات حضور منه :)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 23:42 توسط معصومه اصغری|

این آهنگ رو خیلی دوست دارم و کاش اونهایی که دوسشون دارم هم گوشش بدن تا حرفای خوبش رو بشنون .

پس گوشش بدین :)

http://www.irmp3.ir/play/46587/

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 10:27 توسط معصومه اصغری|

حس دیدن

حس درک کردن یه موضوع یا حرف

حس بودن پیش یکی یا دیدنش

نزدیک بودن حس یه درد عمیق و پنهان

بعضی حسا مثل لحظه اوج بعضی از آهنگ ها هستن که دوست داری همون لحظه با همه وجود باهاش بخونی و دستات رو بالا ببری و با چشمای بسته حسش رو جمع کنی

از این حسا زیادن اما خوبی ماجرا آهنگایی هستن که وقتی گوششون میدی کلی حسای متفاوت خوب و بد و عجیب و غریب بهت دست می ده و بیشتر دلت می خواد باهاشون بخونی. این حس رو با خیلی از آهنگا داشتم اما این آخریا با ارغوان قربانی یا کولی و چرا رفتی همایون و امشب دوباره و دوباره با چاووشی و یک تک آهنگ کاست جدید "پاروی بی قایق" اش . آهنگ دزیره و این قسمتش ...

تو یه طوفان ، من جزیره

من ناپلئون ، تو دزیره

جز تو کی میتونست از من

همه دنیا رو بگیره ...

همه دنیا رو بگیره ...

 

پ.ن: کاش شاعران بیشتری در دنیا عاشق شوند

کاش شعرهای بیشتری از تو بگویند

تا من اینقدر تنها نباشم ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 15:42 توسط معصومه اصغری|

 

اول از حرفای خاله زنکی و مشکلات کاری شروع کرد

بعد ویژگی های اخلاقی و رفتاری من رو گذاشت وسط و هی تعریف کرد

بعد لحنش خودمونی شد و سلامای کش دار میفرستاد

بعدترش حرفای امیدوارکننده و محبت آمیز

هی گفتم بابا چیزی نیست ، همکاره ، چیزی هم که بینمون نیست و توقعی هم نداره ... بعد دیدم داره ماجرا جالب می شه و من رو به عناوین مختلفی خطاب می کنه و ...

باز هم چیزی نگفتم و فکری هم پیش خودم نکردم تا اینکه امروز رو فیسش یه سری عکس دیدم. از آدمهایی که کنارش بودن تا تاریخ عکس های مشترکی که با همون آدم و آدما توی یه مکان مشخص داشتن ... اونقدر واضح که من سیب زمینی هم بدون کنکاشی متوجه شدم. اول گفتم که چی !!! خوب اونها هم همکارن و دوست ... اما وقتی شواهد بیشتر شد، دیگه نمی شد گوش های بلندم رو زیر مقنعه و پشت سیستمم نادیده بگیرم !

صاف و پوس کنده اش اینه که یه آدمی خیلی ساده با محبتی عجیب لحظه های تنهایی من رو اهلی کرد. هنوز هم هیچ توقعی پشت سلام های کش دار و احوالپرسی های دلچسب و بی دغدغه اش نگذاشته اما من می گم اهلی کردن آدما وقتی سرت جای دیگه توی آخوره و حواست به یه حواسی پرته کار درستی نیست. من به خودم و به همه میگم خوبه که آدما بدونن محبت مثل نمک واسه غذاست ، مزه می ده اما زیادش شور می کنه و تازه و تازه و تازه تر از همه اینکه من نباید فکر کنم اون آدم برنامه ای داره ؟ منظوری هست ؟ یعنی اگه حتی یه کوچولو کوچولو فکر و خیال کنم احمقم ؟

این مورد اولینش نبود اما در نوع خودش واقعا بی نظیر بود و حداقل به خاطر سر دردی که الان بهم داده و نوشتن این متن هم آرومش نکرده نمی بخشمش :( من دیگه حتی به محبتای آدما هم مظنونم ... و خسته شدم از بس مراقب بودم و دست آدما رو خوندم و بی اونکه بفهمن حذفشون کردم.

 

پ.ن: در آن گلوله آتش گرفته ای که دل است ... و باد می بردش سو به سو چه می بینی ...

دلم می خواد زودتر 1 آبان بشه و آهنگ "کولی" رو با صدای همایون بشنوم تا حالم خوب بشه. البته فردا دارم می رم جزیره لاوان و شب تو تاریکی دل خلیج فارس، حتما آروم می شم :) حتما 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 18:19 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
» یک دل سیر بغلت کنم ...
» اقرار و عذرخواهی و حال بد ...
» مجید بهرامی هم رفت ...
» بی سپر ...
» دلتنگی وسط شلوغی ...
» ...
» له له برای شیرجه به سمت مرجان ها
» پیشنهادهای همینجوری ...
» بعضی حسا
» اونی که محبت می کنه ...
Design By : Pars Skin