شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

 

مدت زیادی نیست که به آغوش خلیج همیشهِ همیشه فارس و عزیزم برگشتم و بسیار خوشحال که دوباره چشمای آبیش رو می بینم و حال خوبش رو به منم میده . تو این مدت دو سه باری مهمونش بودم و دوبارش که لاوان و خارک بوده، ته ته برگشتن حس می کردم انگار اونقدرا که دوست دارم بهم نچسبیده و انگار یه کاری نکردم. خلاصه یه جور دلگیری باهام بود تا امروز که موقع بلند شدن هواپیما از خارک وقتی تازه داشت دور می گرفت دوباره حاشیه سبزآبی و مرجانی جزیره رو دیدم. یه جوری چشم و دلم غنج رفت که ناخوداگاه پیش خودم گفتم "حیف که تنم به تنت نخورد" بعد یهویی انگار که جواب او حس و حالم رو گرفته باشم یه بار دیگ قشنگ نگاه کردم و دیدم اون چیزی که تو این چند تا سفر رو دلم مونده همینه ، همین که هنوز تو این ساحل وسوسه انگیز دل به دریا نزدم ...

اونهایی که این سواحل رو دیده باشن و مثل من دیوونه این آب باشن میدونن که چقدر زیباست و حال خوب داره ، زلال و پاکه ، کف اش مرجانی و روشنه و رنگ ساحل رو از دور سبزآبی می کنه و موجهای آرومی میان و لب ساحل رو می بوسن :) حتی تصورشم قشنگه :) تازه همه اینا واسه روزه و شب که چراغ اسکله ها و نفتکشها و آلاچیقها و چراغای ساحلی روشن می شه دلم ساحلش رو می خواد.

این مدتی که تو این فضاها نبودم خیلی چیزا تغییر کرده و آدما جدیدن و نمی شه ازشون انتظار داشت.در عین حال این جزایر فضای امنیتی دارن و فارغ از همه اینجا کیش و قشم نیست که یه خانم پیاده یا با تاکسی راه بیافته و بره لب ساحل ، واسه همین باید حتما یک ... (مرد) یا چند عدد همراه باشند و خلاصه همه جوانب رعایت شود و خلاصه با ماجراهایی ما به ساحل آرزو برسیم ... خلاصه سگ تو روح این زندگی که واسه یه لحظه آرامش و لذت و تنهایی و حال خوب خودمون تنهایی، باید این آقایون یا باشن یا عامل بشن ، من واقعا دیگه حرفی ندارم !

خلاصه که دلمان بسیار زیادِ زیاد پیش اون ساحل و اون هووای تکِ تک ِ تکنفره مونده و له له می زنم تا به زودی بغلش کنم و پام رو روی او مرجانها بذارم ... من شیرجه تو دل این آب رو می خوووووام تا حالم خوووب بشه ...

 

پ.ن: با ورود من به خارک هوایی که این چند روز تو تهران تهرانی ها داشتن به اونجا هم رسید و ساکنانش هی می گفتن " وای چه هوایی... تا حالا نداشتیم ... وای چه ابرایی ... وای چه خنکه ... :) ولی خوب من دیگه نگفتم همش از برکات حضور منه :)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 23:42 توسط معصومه اصغری|

این آهنگ رو خیلی دوست دارم و کاش اونهایی که دوسشون دارم هم گوشش بدن تا حرفای خوبش رو بشنون .

پس گوشش بدین :)

http://www.irmp3.ir/play/46587/

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 10:27 توسط معصومه اصغری|

حس دیدن

حس درک کردن یه موضوع یا حرف

حس بودن پیش یکی یا دیدنش

نزدیک بودن حس یه درد عمیق و پنهان

بعضی حسا مثل لحظه اوج بعضی از آهنگ ها هستن که دوست داری همون لحظه با همه وجود باهاش بخونی و دستات رو بالا ببری و با چشمای بسته حسش رو جمع کنی

از این حسا زیادن اما خوبی ماجرا آهنگایی هستن که وقتی گوششون میدی کلی حسای متفاوت خوب و بد و عجیب و غریب بهت دست می ده و بیشتر دلت می خواد باهاشون بخونی. این حس رو با خیلی از آهنگا داشتم اما این آخریا با ارغوان قربانی یا کولی و چرا رفتی همایون و امشب دوباره و دوباره با چاووشی و یک تک آهنگ کاست جدید "پاروی بی قایق" اش . آهنگ دزیره و این قسمتش ...

تو یه طوفان ، من جزیره

من ناپلئون ، تو دزیره

جز تو کی میتونست از من

همه دنیا رو بگیره ...

همه دنیا رو بگیره ...

 

پ.ن: کاش شاعران بیشتری در دنیا عاشق شوند

کاش شعرهای بیشتری از تو بگویند

تا من اینقدر تنها نباشم ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 15:42 توسط معصومه اصغری|

 

اول از حرفای خاله زنکی و مشکلات کاری شروع کرد

بعد ویژگی های اخلاقی و رفتاری من رو گذاشت وسط و هی تعریف کرد

بعد لحنش خودمونی شد و سلامای کش دار میفرستاد

بعدترش حرفای امیدوارکننده و محبت آمیز

هی گفتم بابا چیزی نیست ، همکاره ، چیزی هم که بینمون نیست و توقعی هم نداره ... بعد دیدم داره ماجرا جالب می شه و من رو به عناوین مختلفی خطاب می کنه و ...

باز هم چیزی نگفتم و فکری هم پیش خودم نکردم تا اینکه امروز رو فیسش یه سری عکس دیدم. از آدمهایی که کنارش بودن تا تاریخ عکس های مشترکی که با همون آدم و آدما توی یه مکان مشخص داشتن ... اونقدر واضح که من سیب زمینی هم بدون کنکاشی متوجه شدم. اول گفتم که چی !!! خوب اونها هم همکارن و دوست ... اما وقتی شواهد بیشتر شد، دیگه نمی شد گوش های بلندم رو زیر مقنعه و پشت سیستمم نادیده بگیرم !

صاف و پوس کنده اش اینه که یه آدمی خیلی ساده با محبتی عجیب لحظه های تنهایی من رو اهلی کرد. هنوز هم هیچ توقعی پشت سلام های کش دار و احوالپرسی های دلچسب و بی دغدغه اش نگذاشته اما من می گم اهلی کردن آدما وقتی سرت جای دیگه توی آخوره و حواست به یه حواسی پرته کار درستی نیست. من به خودم و به همه میگم خوبه که آدما بدونن محبت مثل نمک واسه غذاست ، مزه می ده اما زیادش شور می کنه و تازه و تازه و تازه تر از همه اینکه من نباید فکر کنم اون آدم برنامه ای داره ؟ منظوری هست ؟ یعنی اگه حتی یه کوچولو کوچولو فکر و خیال کنم احمقم ؟

این مورد اولینش نبود اما در نوع خودش واقعا بی نظیر بود و حداقل به خاطر سر دردی که الان بهم داده و نوشتن این متن هم آرومش نکرده نمی بخشمش :( من دیگه حتی به محبتای آدما هم مظنونم ... و خسته شدم از بس مراقب بودم و دست آدما رو خوندم و بی اونکه بفهمن حذفشون کردم.

 

پ.ن: در آن گلوله آتش گرفته ای که دل است ... و باد می بردش سو به سو چه می بینی ...

دلم می خواد زودتر 1 آبان بشه و آهنگ "کولی" رو با صدای همایون بشنوم تا حالم خوب بشه. البته فردا دارم می رم جزیره لاوان و شب تو تاریکی دل خلیج فارس، حتما آروم می شم :) حتما 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 18:19 توسط معصومه اصغری|

از بوی جوب و آشغال و زباله به بوی نفت و گاز و گوگرد و ...

از بهشت و کهریزک و میلاد و عباس آباد و ...  به طالقانی و عسلویه و ماهشهر و سیری و خارک و ...

از یک میز و اتاق و چند آدم تکراری به یک عالمه سفر و ماموریت و دنیای تخصصی که دوستش دارم ...

از نشستن و ماندن در یک قالب تا رها شدن از یک قالب و حرکت کردن و ... 

از ...

نه اینکه دنیام خیلی عوض شده باشه ، نه اینکه خودم خیلی تغییر کرده باشم و نه اینکه همه این اتفاقات خیلی شیرین باشن و تلخی نباشه اما یه چیزی این وسطا هست که خیلی خوبه ، هر بار که می خوام فکر کنم اشتباه کردم یا نه سریع یه چیزی درونم و توی دهنم می چرخه که همه چیز خووووبه ، بعد طوری همه چیز رو سریع مرور می کنه که جای هیچ شکی رو برام نمی گذراه . آرامش چیزی که در این دو - سه سال ازم گرفتن و گرفتم و در همه این روزها و شب ها دوباره و دوباره خواستمش و حالا اومده و بغلم کرده ... محکم محکم :)

تجربه ها کم نیست ، نیومده ها و نرفته ها زیادن ، دلخوریا و دردسرا همیشه هستن ولی مهم معصومه است که خوب باشه و راضی و من دارم تلاش می کنم تا همین طوری جلو بره و حالش خوب باشه :)

کارای نصفه و نیمه زیادی دارم که باید انجام بدم ، پس فعلا فقط رو اونها تمرکز می کنم چون عادت نیمه کاره رها کردن خیلی زشته و بعدش ... بعدش یه دنیا کار و ایده دارم که باید شروع کنم و وااااای که چقد برا همشون انگیزه و هیجان دارم و دلم می خواد زودتر انجامشون بدم.

پ.ن: تو / مژده آزادی هستی / از بلندگوی زندان / برای محکومی از یاد رفته  ... رسول یونان

پ.ن: دنیای شلوغ و حساس میدان ها و اسمهاشون ، مدیرا و پروژه هاشون و مخ ترکیده من به شکل بی رحمانه ای در جنگ هستند و چه جنگ شیرینیه این جنگ :) دوسش دارم

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 14:7 توسط معصومه اصغری|

تــــفنگ نقره کوبم رو فروختم / واسه یارم قبای ترمه دوختم

قبای ترمه دوز رو پس فرستاد / تـــــفنگ نقره کوبم داد و بیداد

 

...

پ.ن: بعضی جمله ها و شعرا رو یه وقتایی می شنوی و مثل چسب می چسبه بیخ ذهنت ، بعد یه وقتایی بدون اینکه بدونی چرا خودش می ریزه پایین و دیگه تا پاک بشه باید هی تکرار و بهش فکر کنی . این دو بیت از اوناست که نمی دونم چرا این روزا اومده و ول نمی کنه !

پ.ن: خوشحالم که تقریبا در بیشتر موارد قبل از اینکه وقت خط خوردن آدما بشه ، خودم اونها رو با یه قلمی ، با یه رنگی و بالاخره یه جوری خط زدم و پاک کردم. اینجوری بهتره ...

پ.ن: این دو بیت هم گویا بخشی از یک سروده محلی ایلیاتی است که در سریال "وضعیت سفید" مادربزرگ "امیر" - شخصیت داستان براش خوند. سالهاست معصومه از اینکه یه دختر ایلیاتی نیست و شجاعت اونها رو نداره، غصه می خوره :( 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 23:16 توسط معصومه اصغری|

نتایج انتخابات شورای شهر تهران قابل پیش بینی بود. برای همین نباید ناراحت شد و در عوض درس گرفت.

یادمان نرود وقتی جلوی یک سوراخ و نشتی را محکم و به موقع نمی گیریم معلوم است که ترک های بزرگ ایجاد می شود. بعد از این هم باید منتظر سیلی باشیم که همه ما را با خود می برد ، چه آنهایی که فهمیدند چه بلایی سرمان آمده و چه آنهایی که سر در اخور دارند.حتی ممکن است این سیل بعد از این اصولگرا و اصلاح طلب نشناسد و همه را با هم ببرد.

وقت انتخابات شهردار و آن لابی ها و سادگی محسن هاشمی به آقایان گفتم که انتخابتان برای لیست شورا از بیخ و بن اشتباه بوده و این اقایون و خانم ها برای هر چیزی اینجا اومدن غیر از مردم و اصلاح طلب بودن ، اما گفتند نه ، بدبینی نکنید ، همه آزادند و این امتحان کوچکی بوده و بعد جبران می شود. حالا باید به آقایان گفت ، بفرمائید این هم جبران ، اگر دستشان می رسید اصلا ریاست را بر می داشتند تا جناب قالیباف مستقیم کارش را پیش ببرد.

در مورد اینکه کدام عضو جای خالی داد و پشت مسجدجامعی و در واقع پشت اصلاح طلبان و رای مردم را خالی کرد، نمی شود خیلی با قطعیت حرف زد ، چرا که قطعیت در این موارد اصلا به کار نمی آید. مهم این است که سه رای در میان این جمع 31 نفره به سمتی دیگر چرخیده ، سمتی که سمت مورد نظر و قول داده شده نبوده است. سادگی است اگر کسی دهانش را باز کند و بگوید شاید عملکرد مسجدجامعی راضی کننده نبوده که در این صورت حرفی به گزاف است و باید به این افراد گفت اگر او بهترین هم می بود ، آن دلیلی که رای را چرخاند بسیار بیشتر می چربید و بعد هم برایش مثالهایی از این یکسال شورا می آوردیم تا قشـــنگ توجیه شود. مثالهایی از توافقاتی که باعث می شود شائبه سیاسی بودن این رای ها ، آخرین ظن این انتخاب ها شود.

واقعیت این است که شورایی ها در دوره چهارم ، خیلی قبل تر از آنکه جایشان روی صندلی هایشان گرم شود و خیالشان راحت ، چراغهای رابطه را با چپ و راست و سایر عناوین سیاسی بستند و چشم امیدشان را به جیب شهرداری و کلیددار صندوق پر پول شهرداری باز کردند.

فارغ از چند مانور رسانه ای ، سکوتی که اعضا در موارد مختلف طی یکسال اخیر داشتند نشان داد که این اعضا بر خلاف اعضای دوره های قبلی خیلی خوب قاعده بازی با شهرداری و راه رفتن روی طناب نازک سیاسی کاری را یاد گرفته اند و از قضا چه ماهرانه از این آب گل آلود ماهی می گیرند و در این میان آنچه موضوعیت ندارد صلاح مردمی است که رای به این افراد داده اند.

خیلی قبل ترها وقتی که هنوز برای قضاوت در مورد عملکرد شورای چهارمی ها زودت بود، ظریفی می گفت، وقتی سر شورا و شهرداری در یک آخور باشد اوضاع بهتر از این نمی شود و حالا بعد از یک سال نتیجه یک شدن شورایی ها و شهرداری چی های را می بینید و در این میان باید منتظر ماند و دید که چه آشی پخته خواهد شد.

دلخوری های این چند روز نه از باب از دست دادن یک صندلی سبز دیگر ، بلکه از باب تکرار یک قصه تلخ است، قصه ای که همه هر شب برای هم تعریف می کنیم و خوابمان می برد اما در زندگیمان با همه ایمانی که جار می زنیم، نمی گذاریم.

شخصا فکر می کنم اگر مسجدجامعی و چند عضو تاثیرگذار دیگر اصلاح طلب شورا در هر کدام از اتفاقات مهم پایتخت و یا حرکت های پیشروانه شهرداری ، اقدامی موثر و پر مخاطب به راه می انداختند امروز برخی دهانشان را باز نمی کردند که بگویند ، فلانی این همه کوتاه آمد باز هم حذف اش کردند ... و یا حداقل دلمان نمی سوخت که در مورد حوادثی همچون فوت و سقوط آن زن در جمهوری، بودجه و متمم اش، قرارداد 20 هزار میلیارد تومانی با سپاه ، سوالهای بی جواب حافظی و تفکیک جنسیتی و حذف زنان و ... کوتاه آمدیم و همه به اهدافشان رسیدند و در نهایت هم دست رئیس را در حنایی گذاشتند که حالا حالاها رنگش نخواهد رفت.

و از همه مهمتر احساس پیروزی است که قالیباف و اطرافیانِ ... اش خواهند داشت، افرادی که در هر شرایطی یک برنامه بیشتر ندارند و آن پول و نفع خودشان است.

پ.ن: خوشحالم که از این آدمها و دنیای کثیفشون دور شدم و حداقل تا وقتی دست یک سری آدم دیگه رو توی یه حوزه دیگه بخونم، مدتی در آرامشم و کثیفی دنیاشون حالم رو بد نمی کنه.

پ.ن: قطعا این آخرین حرفام در مورد این حوزه نیست و حتما دست از سر بهشت و آدماش بر نمی دارم.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 15:24 توسط معصومه اصغری|

اديتور رو بستم

گوشه چشممو ماليدم و خشكيش رو تر  كردم

و بعد بغض

و بعد ...

 

پ.ن: هنوز براي خيلي حرفا حتي خداحافظي زوده ... زود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 20:26 توسط معصومه اصغری|

 

چند ماهي از حضور تيم تهران گردي مسجدجامعي در يك مجموعه نيمه خصوصي نگذشته. جايي كه يك گروه تعداد قابل توجهي از كودكان رو در اون به طور كامل نگهداري و پوشش مي‌دادند؛ كودكاني كه يا يتيم بودند يا بد سرپرست و تعدادي از اونها همزمان درد معلوليت و نقص‌هاي خاص رو هم يدك مي‌كشيدند.

وقتي وارد مركز شديم، مدير مركز با حساسيت و سخنراني محكم و دلسوزانه گفت كه تا حالا آبروي بچه‌ها رو نگه داشتيم و حتي بسياري از هم كلاسي‌هاي بچه‌ها هم نمي‌دونن كه اونها توي اين مركز هستند و چنين وضعيتي دارند. واسه همين از همه عكاس‌ها و تصويربردارها خواست كه دوربين رو كنار بگذارند تا عكسي منتشر نشه و آبروي بچه‌ها نگه‌ داشته بشه و ما هم همين كار رو كرديم و فقط دل به دلشون داديم و دست آخر مسجدجامعي قول سفر مشهد رو به اونها داد.

اما ماجرا از اينجا شروع مي‌شه كه توي معدود برنامه‌هاي ماه عسلي كه امسال من ديدم ، مدير اون مركز مهمان شده بود و از مشكلات و شرايط مركز گفت و حتي در تصاويري در برنامه، فضاي اونجا و چهره تعدادي از بچه‌ها رو نشون دادند و در نهايت هم چهره يكي از بچه‌ها كه تقريبا بيني نداشت رو نشون دادند. من به اين فكر كردم كه خوب اين بخشي از بچه‌ها بودن و به كل بچه‌هايي كه از اين برنامه نفع مي‌برن مي‌ارزه و كلي فكرهاي خوبي كه جايگزين فكراي بدم كردم.

اما باز هم اين كل ماجرا نيست؛ چند روز پيش با ديدن قاليباف در همون مركز و در كنار بچه‌ها خشكم زد و اولين جمله به خودم اين بود كه " ما غريبه بوديم يا ما پول نداشتيم ؟"

راستش اينه كه خيلي بهم برخورد ! احساس كوچيكي كردم و ياس !

ديدن قاليباف توي اون مركز و غذا گذاشتن توي دهان اون كودكان و عكس‌هايي بدون نگراني از ديده شدن كودكان و نوجوانان و حتي بزرگسالان اون مركز بهم حس بدي داد و من به اين فكر كردم كه وقتي پاي پول وسط مياد ديگه چهره و آبرو خيلي اهميت پيدا نمي‌كنه ! 

من ديگه حرفي ندارم و خيلي دلخورم از همه آدمايي كه ادعاشون با عملشون يكي نيست و از خدا مي‌خوام اينطوري نباشم.

پ.ن: كمك شهرداري و كمك تلوزيون و كلا كمك خوبه اما اين دو رويي بده ! بد

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 17:50 توسط معصومه اصغری|

 

كاملا بي‌منظوره؛ اما تصور كنيد تو يه روز ... داري با شونه‌هاي خموده و قيافه داغون و بدون آرايش و كتك خورده برمي‌گردي خونه و بعد توي پله‌هاي مترو همينطوري سرت رو كه بالا مياري با يه منظره زيبا مواجه مي‌شي !

اين پسرهاي خوشگل و مليحي كه توي تبليغات داخل مترو خيلي متين و موقر و آقا نشستن يا ايستادن يا درحال يه كاري هستن و اصلا هر چي ... مهم اينه كه روشون رو برگردوندن و دارن مثلا به روي ما لبخند مي‌زنن رو مي‌گم ... نگاه و لبخندشون انقد انرژي مي‌ده كه نگو ... البته بعضي روزا هم كه كلا داغون و له له هستم و حوصله همون سربلند كردنم ندارم، قيافه و لبخند اون پسرا محل مناسبي براي فحش و ناسزا گفتنه. البته يه جوري بهت زول مي‌زنن كه انگار به حرفات گوش داده اما بعدش با يه لبخند مي‌گه اشكالي نداره... بگذريم ... خوب !؟ چه خبر ؟ يعني كه حرف رو عوض كنيم و ديگه عصباني نباشيم ...

 

پ.ن: اين گوشه‌اي از خوددرگيري دراماتيك منه كه گاهي آرومم هم مي كنه :) و البته از مسئولان مترو كه در كنار چرندياتي كه روي ديوارها به نمايش مي‌گذارن اين چند تا تبليغ رو راه دادن ســــپاسگذارم :)

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 16:50 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
» له له برای شیرجه به سمت مرجان ها
» پیشنهادهای همینجوری ...
» بعضی حسا
» اونی که محبت می کنه ...
» از بهشت به طالقانی ...
» تفنگ نقره کوبم ... داد و بیداد
» چراغ های رابطه ...
» و بعد ...
» دلخورم و عصباني از اين آدما ...
» پسرهاي توي تبليغات ...
Design By : Pars Skin