تبليغاتX
شکلات تلخ
























شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

مي‌افتادم

در درون خود سقوط مي‌كردم، چگونه مي‌توانستم گمان برم كه در يك پيكر انساني چنان ارتفاع‌هايي وجود دارد ؟

سپس احساس كردم از سرعتم كاسته مي‌شود، پايداري‌ام تغيير مي‌پذيرد و سنگيني‌ام كاهش مي‌يابد. تفاوتي كه با هواداشتم از دست مي‌دادم، جزئي از هوا مي‌شدم ...

آموزش ديگري از سفرهايم به چاه‌هاي بي انتها را به كار برده بودم؛ دوست داشتن ديگري تا حد پذيرفتن او حتي در حماقتش...

پاسخ دادن به تهاجم از طريق تهاجم ، چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان ، جز تشديد بدي و بالاتر از آن و مشروع كردن بدي نمي‌تواتنست نتيجه‌اي داشته باشد.

پاسخ دادن به تهاجم از طريق عشق ، عبارتست از خشونت روا داشتن به خشونت، قراردادن آينه در برابر آن ، تا سيماي كينه‌آلود، برآشفته و زشت و ناپذيرفتني آن به خودش نشان داده شود.

...

به خودم مي‌آيم؛ آنچه در من بيم بر مي‌انگيزد در قبال آنچه اميدش را دارم هيچ است.


........................

اضافه برمتن :

ـ اين متن رو خيلي پيش‌ترها توي يه كتابي كه موري پلنگه جوني بهم داده بود، خونده بودم فكر كنم اسمش انجيل‌هاي مقدس بود، حالا انگار خووووب مي‌فهممش .

ـ دنيا بزرگ و گِرده ... و زمان چيزيه كه قراره جواب من و خيلي‌هاي ديگه رو بده و من دارم تمرين مي‌كنم به صبر و هنوزم به دلم اجازه مي‌دم هر وقت دلش خواست تنگ بشه ... بعد  مي‌شينم باهاش حرف مي‌زنم ، مي‌ذارم حرفاش رو بگه و خالي بشه ، براش گل مي‌گيرم ، بيرون مي‌برمش مثلا "ســـينما" و دوباره و دوباره آرومش مي‌كنم... خوب مي‌شه.

ـ غير از خبر آزادي دوستِ غولم تو اين روزا كه خيلي منتظرشم، هيچ خبري مثل خبر بهبودي و برگشتن مجيد بهرامي ـ بازيگر خوب تئاتر ـ نمي‌تونست خوشحالم كنه. كاش اين موسسه و اين پول براي هادي ما هم بود و اونم خوب مي‌شد... خيلي براش خوشحال شدم.

ـ دو تا كار جديد رو شروع كردم كه اميدوارم اوضاع مالي و زمانم اجازه تموم كردنشون رو بده و حالم رو بهتر كنن، براي معصومه من دعا كنيد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:48 توسط معصومه اصغری|

سلام به بهار

سلام به تو

سلام به روزهاي خوبي كه با تو قشنگه

سلام به بهاري كه تو باشي و روزاي قشنگي بشن

سلام به من

وقتي دلم براي تو و بهار تنگ شده و طاقت نداره.


:)


پ.ن: هي بهار!!! از ديدنت خوشحالم.

پ.ن: دعا مي‌كنم 91 يه سال نوِ نوِ نو باشه و هرچي آدما و روزاي دست دوم و پلاستيكي و جنس خراب و به درد نخور هست ازش دور بشه و ازش دور بكنيم ! ما مي‌توانيم.

پ.ن: سعي كنيد هر كاري كه دوست داريد بكنيد چون فردا ممكنه نتونيد هر كاري كه دوست داريد رو بكنيد :)

پ.ن: « تو » مي‌تونه يه جاي خالي باشه، مختاريد كه اسمتون رو توش جا بديد !



نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:42 توسط معصومه اصغری|

 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه‌های پنهان متهم می‌کنند، ولی مهربان باش.

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می‌دهند، ولی شریف و درستکار باش.

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده‌ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

اگر به شادمانی و آرامش دست‌یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

نیکی‌های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

بهترین‌های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ‌گاه کافی نباشد.

و در نهایت می‌بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.

 

دکتر علی شریعتی

................................................

 

* اتفاقي كه داره برام مي‌افته واقعا بده و سخت و ديگه هيچ‌كس، هيچ‌كس نمي‌تونه بفهمه. براي حرف زدن ديره ... خيلي دير !

* فقط به اين راضيم كه تو همه جا و تو همه لحظه‌ها همينجا وسط دلم بودي و هستي و همين خيالم رو راحت مي‌كنه.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 17:12 توسط معصومه اصغری|

 

 و خدا زمستان را آفريد

تا دل درخت براي اولين شكوفه‌ها تنگ شود

*بلاگم ـ بهمن۸۴

 

پ.ن: كاش يادم مي‌موند كه همه آدما حتی اونایی که هر روز و در بهترین لحظه ها باهامن ، من رو اونطور كه هستم نمي‌بينن و گاهي برداشت‌ها از زمين ما تا آسمون تو فرق دارن و واي كه چه دردي مي‌كشي وقتي مي‌شنوي. مي‌شنوي و نمي‌توني حرف بزني !

پ.ن: دلم براي معصومه تنگ شده ، خيلي ... خيلي

پ.ن: دلم درد داره ... دردِ دل دارم ... بغل مهربونتو مي‌خوام ، مي‌‌شه فقط بغلم كني؟ مثل قديما ... بي حرف و سوال!؟

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 18:43 توسط معصومه اصغری|

 

حرفهايم را بغــــــل مي‌كنم
مـــي‌آيم
كنارت مي‌نشينيم
مــا سكوت مي‌كنيم
تو با موج‌ها مي‌رقصي و ... عقب‌تر مي‌روي

 

هجدهم آذر / یه روز ...

 

پ.ن: دلتنگی برای دریـــــــا ... يه عالمه ... خيلي

پ.ن: هميشه يكي هست ... بعضي آهنگ‌ها رو بايد گذاشت رو تاقچه دل ـ كنار آئينه و شمعدوناي طلاييش ... 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:44 توسط معصومه اصغری|

 
تو آنقدر دور ایستاده‌ایی
که دیگر زیبای من نیستی
در شعر دیگری شاید
با نام مستعار
 ببوسمت

-مصطفی غضنفری
...........
اضافه بر متن:
ـ سكوت چيز ديگري است ... بايد براي موندن در اين شرايط تمرين كنم چون حالا حالاها هست.

ــ اين شعر رو از بلاگ "امين نظري" برداشتم كه خيلي عكس‌ها و مطالبش رو قبول دارم، لينك هم هست ، ببينيدش ! 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 14:31 توسط معصومه اصغری|

کم کم به تمام آن حس هایِ عمیق و لطیفی که داشتم شک میکنم...

اگر من آن همیشه ی دیروزم،پس احساسم کجاست؟...خرجش که نکردم   !!!  

 نمیدانی !  چه حالِ غریبی دارد از کسی گذر کنی که حتی ثانیه ای برایِ دلت نبوده.که بعد از این همه سال خیلی راحت تر از هر چه فکرش را بکنی بگوید:   تــــــــــــــــــمام کن این همه فداکاری را ...

آدم ها خیلی زود دلشان جنس سنگ می شود

همین که تاب نیاوردی بی وفایی هایِ یار را و  پُشت کردی به هر چه حُرمتِ محبت  ؟!

تقصیری نیست،هر که مختار است به راهی که در پیش میگیرد

اشکال از من است که زندگی را قربانی این همه تشویش و اضطرابِ بی جهت میکنم...دردی که درمان نداشته باشد عمیق می شود

به جایی میرسد که هیچ دوایی کارساز نیست...باید از ریشه کند و دور انداخت   !!!

تا همین جا کافی ست عزیز دل

نمیخواهم به روزی برسم که بیش از این شرمنده ی زخم های ِعمیق دلم باشم،روزهایی که بشینم و هزار بار کلافِ سردرگمِ گذشته را از سر ببافم که به چه قیمتی این همه سال تباه شد؟!...

 

پ.ن۱:متاسفم برات  ای دل ساده....

پ.ن۲:هر چه میخواهی بگو، سکوت میکنم،اما به شعور و اعتقاداتِ من احترام بذار/همین.

                                                                            

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 0:29 توسط معصومه اصغری|

 

دل زود باور

کلافه ام...

خوابم نمیبره...

دلیل تنهایی وبی خوابی این شبام دل دربه دره زودباورمه!

حرفی برای گفتن نیست..

یعنی هست ..اماهمه حرفها که آخه گفتنی نیست...

                                                     

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 20:18 توسط معصومه اصغری|

 

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

برای خاک قلب من

گل و شکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم

تنم جوانه می کند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند

اگر چه با سرود و شعر

دلم پر از چکاوک است

خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟

همش ارزوميكنم كه كاش به دنيا نيامده بودم

اگه به اختيار خودمون بود فكرميكنم كه الان هيچ ادمي روي زمين نبود

اخه اين دنيا چه خوبي داره؟

به خدا نه كه افسرده و ناراحت باشم فقط يه خورده دارم به سالهايي كه گذشت فكرميكنم

اره بهار عمرمن با پاییز شروع ميشه و امشب هم شب تولدمه

روزاي بچگي خوب يادمه شبهاي تولدم ...

خوشحال بودم اصلاهمه ي سال روزشماري بود كه يك تولد ديگه و كادو و كيك و ...

وقتي بچه بودم يادم نميره همش سنم رو بيشترميگفتم

فكر ميكردم 14 سالگي چه عالمي داره

چي ميشه من 14 سالم بشه و به همه بگم من چهارده سالم

يعني 18 ساله كه بشم چه شكلي ميشم؟

ديگه اون موقع بزرگم خانمم

وبعدش ديگه چه نقشه ها واسه 20 سالگيم داشتم يادم نميره كه سالها نميگذشت

اما حالا نميدونم چي شد و كي گذشت همه ي اون سالها

نفهميدم 14 سالگي كي گذشت

18 سالگيم چه جوري گذشت

وكي 20 سالگي اومد وكي رفت كه من حتي نفهميدم

يه هو به خودم اومدم ميبينم 25 سالمه

كي اين 25 سال گذشت كه من نفهميدم

اما يادمه كه چند ساليه شبهاي تولدم متفاوت تر از سالهاي قبله ديگه ازاومدن ماه مهر خوشحال نميشم

اصلا شبهاي تولدم غمي وجودمو فرا ميگيره بغض گلومو ميگيره

نميدونم چرا

اما حس ميكنم شب تولد كه خوشحالي نداره

1سال ازجووني ادم تموم شدن

1 سال ...

 اخه من كه هنوز ناكام از ارزوهاي روزهاي بچگي هستم

منكه ارزو واحساس يك دختر بچه رو دارم چه جوري اين گذر سالهاروقبول كنم؟

پ ن : من رو ببخش ، عزیزم من رو ببخش برای زمینی شدنت

پ ن : به اندازه 7 سال بعضم تمام ارزوم اینه که تو من رو ببخشی

                                                                                 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 20:11 توسط معصومه اصغری|

 

امشب خیلی دلگیرم

خیلی بد حرفی تو دلت باشه که به هیچکی نتونی بگی ...!!!

                                                           

                                                        

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 20:10 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
» بيم و اميد
» به ... بهار
» و در نهايت ...
» دل درخت
» ما ...
» در شعر دیگری شاید ...
»
» دل زود باور ...
» کسی تولد مرا به خاطرم می آورد ...
» حرفهای نگفته ...
Design By : Pars Skin