شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

شریک بودن در تلخ ترین حادثه زندگیم تا امروز با یک نفر دیگه می تونه اتفاق خوبی باشه یا بد !؟

هنوز نمی دونم چرا اون روزها باید در زندگیم رخ میداده تا امروز این حال و هوا رو داشته باشم. تجربه همینه و باید فقط داشته باشی و خوب نگاه کنی تا دوباره و دوباره همون رو تکرار نکنی و من دست و دلم برای این تجربه می لرزه ...

وقتی ف.م از اتفاقاتی که براش افتاده بود حرف می زد انگار داشت توی دلم رخت می شست و یک سد پشت چشمهایم شکسته بود و من با تمام وجود جلوی یک سیل بزرگ رو می گرفتم. مرور خاطرات تلخ مشترک یکی از میخی ترین کارهایی است که ما زنها انجام می دهیم و با این کار زخمهای دلمان را به شکل خاصی تازه می کنیم.

من ف.م را دوست دارم چون او همان فرستاده ای بود که تو آوردی تا مرا نجات دهد و من فراموش نکرده ام که با تو قرار گذاشته بودم و از اول آمدن به رفتن سازش کردم. 

...

پ.ن: ف.م عزیز ؛ گفتی به این گوشه تلخ و شیرین دنیای من سر می زنی :) دوستت دارم و برات دعاهای خوب و عزیز می کنم ... زیاد و حالا دلم می خواهد خیلی زود عروس شدن و همه لذذذتهای بعد زندگی ات را ببینم.

پ.ن:

پیش بیا

این روزها بیشتر از همیشه

به این پیش آمد نیاز دارم

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 13:5 توسط معصومه اصغری|

"

آن شب من سعی کردم انشای کوتاهی برای آقای برک وی بنویسم. اول فهرستی از تمام چیزهایی که دوست داشتم تهیه کردم، همه آنها مال بای بنکز بود. درخت ها، گاوها، جوجه ها، خوک ها، مزارع، گودال شنا. یک عالمه چیز بود و من هر کدام را که انتخاب می کردم در نهایت به مادرم ختم می شد. برای این که همه چیز با او در ارتباط بود. بالاخره درباره بوسه توت وحشی نوشتم. یک روز صبح که صبح زود از خواب بیدار شده بودم، مادرم را دیدم که بالای تپه به سمت طویله می رفت. مه اطراف زمین را گرفته بود. فینچ ها روی درخت بلوط پشت خانه مشغول آواز خواندن بودند و مادرم حامله، با شکم برآمده آنجا بود. او قدم زنان می رفت، دست هایش را تاب می داد و آواز می خواند.

اوه، عاشق یک ملوان نشو

یک ملوان، یک ملوان

اوه، عاشق یک ملوان نشو

چون قلبت را به دریا می برد

وقتی نزدیک طویله شد، آنجایی که افرای قندی بود، از یک بوته توت وحشی چند تا توت چید و در دهانش گذاشت. او دور و برش را نگاه کرد، برگشت و خانه را نگاه کرد، مزارع را و سایبانی از شاخه های درخت بالای سرش را، بعد نزدیک افرا رفت، دست هایش را دور تنه درخت حلقه کرد و بوسه ای صدا دار بر آن درخت زد.

بعدا، همان روز، من تنه درخت را امتحان کردم. سعی کردم دست هایم را دورش حلقه کنم اما تنه درخت کلفت تر از آن بود که از پنجره اتاقم دیده می شد. من جایی را که دهان او لمس کرده بود، نگاه کردم. احتمالا این تصور من بود. اما لکه ای تیره از بوسه توت وحشی در آنجا پیدا کردم.

گوشم را روی تنه درخت گذاشتم و گوش کردم، رو به روی درخت ایستادم و محکم آن را بوسیدم. از آن روز، من می توانم بوی پوسته درخت را استشمام کنم. بوی شیرین چوب، و آن مزه ی خاص روی لب هایم است.

در انشای کوتاهم، اعتراف کردم که تا کنون انواع مختلف درخت ها را بوسیده ام، و هر دسته از درختان، بلوط ها، افراها، نارون ها، قان ها، طعم خاص خودشان را داشته اند. همراه با طعم خاص هر کدام از این درخت ها طعم ملایمی از توت وحشی نیز وجود داشت و چرا این طور بود، توضیحی نداشتم.

"

پ.ن: این متن رو از وبلاگ خنده های صورتی عزیز برداشتم که او هم از کتاب "با کفشهای دیگران راه برو، شارون کریچ"نقل کرده و من بسیار لذت بودم. خیلی خوشحالم از اینکه خول خولک بازیای همیشگیم رو آدمهای دیگری هم دوست دارن و انجام میدن :) از این به بعد درختهای دیگه ای رو بغل می کنم و بوسه های جدیدی خواهم داشت و به قول سهراب همچنان ساده خواهم بود چه در باجه بانک چه در زیر درخت :) 

پ.ن: همیشه دوست داشتم نوشتنم مثل این متن روون و دلچسب و در عین حال پر از تصویر قشنگ و ملموس باشه :) اما هنوز که نشده !

نوشته شده در سه شنبه نهم دی 1393ساعت 14:16 توسط معصومه اصغری|

 

" بی چاره ماندن ... "

این فعلی است که مدتهاست به آن دچارم و انگار قرار نیست به هر تلاش و تغییر و التماس و دعایی برود ... تمام شود... دست از سر این انسان داغااان بردارد ...

امان از این فکرها که می آیند و نمی روند...

 

پ.ن: آیا کسی هست تا با او حرف بزنم و پشیمان نشوم ؟ یک انسان که از حرفش یک چیزی بیرون بزند و من را نجات دهد !!! آیااااا ؟

نوشته شده در شنبه ششم دی 1393ساعت 12:25 توسط معصومه اصغری|

دل به دل راه دارد

اما از این دالانهای تاریک شهری قطارهایی می گذرند که مسافرانش فقط به رسیدن فکر می کنند

تو از سرازیری برگهای ولیعصر بیا

دل به دل راه دارد

اما تو با قطارهای شلوغ شهری به دیدارم نیا

نزدیک خانه ات قرار بگذار

می خواهم دور از همهمه مسافران و سکوها و قطارها

 یک دل سیر بغلت کنم

...

 

پ.ن: هنوز هم نوشته هایی که گوشه تقویم و دفترم می نویسم ، اصل حالم هست و دیگری ها را به باد خواهم گفت ...

پ.ن: دوست داشته شدنهایی از جنس هوس و تردید و رفتنهای زووود به درد دل من نمی خورد ... ماندنیها را دوست تر دارم.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 15:36 توسط معصومه اصغری|

شب قبل رو باید مینوشتم ؛ غیر از ماجراهایی که اینجا جای نوشتنشون نیست ، دیشب یه دوست که بسیار بسیار دلخور و دلتنگ بودم ازش، رو وایبر اومد و خواست که حرف بزنیم و دلجویی صریحی داشت و دست آخر هم عذر خواست.

دلخوریم ازش زیاد بود و هست اما دلتنگیم هم زیاد :( حال خوبی نبود. بعضیا میخ بودنشون رو طوری به دلت میکوبن که عمرا به این راحتیا کنده بشه ... کاش دوست داشتنا همشون اینقدر میخ بودن :(

این روزا کلی اتفاقای خاص میوفته و مثل همیشه درست وسط روزایی که همه چیز خوب پیش میره، تو با یه لشگر فکر از راه میرسی ، درست وقتی همه بد میشن ، تویی که همیشه بد بودی، خوووب میشی ... خوب بودنتم عجیب و دلهوره آوره ... و من هی مرور میکنم " تو دنیای منی اما / به دنیا اعتمادی نیست "

 

پ.ن: درد و دل کردن آدما و اقرار کردنشون همیشه جزو عجیبترین لحظات زندگیم بوده و هست و انگار همچنان خواهد بود.اقرارهایی دیر و یا شاید به موقع که هنوز ما از ماهیت و حکمتش خبر نداریم. تازه میفهمم ارتباط با آدمها چقدر میتونه حساس باشه و ما حواسمون نباشه که ممکنه یکی همون نزدیکیا دوسمون داشته باشه ، یکی همه حواسش بهمون بوده ، یکی دنبال و منظر رفتنت بوده و یا یکی هم هست که بودنشو به بودن تو نخ کرده ... نخ ... خیلی نازک ... یعنی وقتی بری، خیلی زود اون هم نخ بودنش پاره میشه :( تلخه ... تلخ و کاش خیلی اوقات خیلی چیزها رو ندونیم و بگذریم تا آرامش داشته باشیم !

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 15:5 توسط معصومه اصغری|

 

مجید بهرامی هم رفت.

توی گزارش تصویری ایسنا، جسم زیر پارچه ترمه کوچیک بود، کم حجم و لاغر به نظر می رسید و من مطمئنم همین حجم هم به خاطر داروهایی بود که تا روز آخر بدنش رو باد می کرد . درست مثل هادی ، مثل روزهای آخری که لپ هاش از درد و عوارض داروها گل می انداخت یا روزای آخر و وسط زمستون ازمون هلو می خواست... نمی دونم مجید هم روزای آخر از اطرافیانش چیزی خواسته که نشه براش تهیه کرد یا نه، اما حتما دل داغ و پر دردش چیزای زیادی رو خواسته و نشده ...

توی عکسای روح الله وحدتی از خداحافظی مجید با دوستانش بازم مثل همه صحنه هایی که او و دیگران با تفاوت زیادی بینشون نشون داده می شد، باز هم مجید در حالتی متفاوت از دیگران قرار داشت ... اینبار همه عمودی بودن و مجید افقی ... همه بیدار بودن و مجید خواب و همه ناراحت بودن و مجید خوشحال و حتما بازم با لبخندای کشدار ... براش دعا زیاد کردم ، از روزی که قرار شد به آلمان بره و من هم سهم کوچیکی توی رسوندن این خبر به دیگران داشتم تا همین روزای آخر که به خبر رفتنش منتهی شد.

برای اون هم مثل هادی در عین نا امیدی دعا کردم و همه جا به آدما می گفتم کلینیکی در آلمان هست که این بیماری رو درمان می کنه و یادم هست که به خاله و مامان و دیگرانی که خبرداشتند ماجرای مجید رو تعریف می کردم و اینکه مبارزه خوبی داشته تا اینکه بالاخره خبر رفتنت رو بلند بلند خوندم و وقتی مامان شنید با مکث در جوابم گفت: گفتم که مامان جان ، این مریضی می کشه ...

نه تئاتریم و نه حوزه کاریم هنریه و کاملا اتفاقی دورادور با مجید آشنا شدم، اما هنوزم اون رو با ورجه و وورجه ها و عکسایی که توشون از جایی آویزون شده بود و لبخندهای بی واهمه و هیجانش برای بازی می شناسم و می دونم که جاش خیلی خالیه. درست مثل هادی که با لبخند شیرینش توی ذهنم مونده و هنوز هم بودن و رفتنش جزو اتفاقات مهم زندگیمه.

 

پ.ن: تو این چند روز خبر مرگ آدما از پاشایی و بابک قهرمانی و مجید بهرامی حالم رو خیلی بد کرد. از اینکه اینقدر سرطان و مرگ نزدیکه و ما فکر می کنیم ازش دوریم ترسیدم و اینکه کبوتری که روی شونه ام نشسته چقدر این مدت بهم نوک زده ... و چقدر دل گرفته دیر باز میشه ...

توضیح ضروری: امروز یعنی چند روز بعد از فوت مجید بهرامی از خبری مطلع شدم که بسیار بسیار ناراحتم کرد. نمی خوام و البته درست هم نیست که ماجرای اون خبر و گذشته خبر رو بگم اما ... از دیشب و امروز (سوم آذر) که این خبر رو شنیدم به این فکر کردم که تلاشم هر چند محدود برای چه آدمی بوده !!؟ امیدوارم همچنان جای حق نشسته باشی بابایی !!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 16:1 توسط معصومه اصغری|

باز هم ترانه ای از محسن چاووشی که هنوز نمی دونم مرهم زخمام میشه یا بیشترشون می کنه، اما هر چی که هست هر بار که میشنوم یه چیزی درونم تغییر می کنه که نمی دونم چیه و کجاست ...

بخشی از متن ترانه که به تازگی شنیدمش و نمی دونم برای چه زمانیه و از کدوم آلبوم :

...

توی هر ضرر باید

استفاده ای باشه

باد باید احساس

فوق العاده ای باشه

...

و

با تو هیچ کس جز من
بی سپر نمی جنگه
با تو هیچ کس از این
بیشتر نمی جنگه
با جنون در افتادن
باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم
عشق تو شکستم داد

...

پ.ن: بالا بیا ، سالهاست قله ای با دامنی سپید در انتظار توست


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 14:53 توسط معصومه اصغری|

در آخرین ساعتهای نمایشگاه مطبوعات نشستم و به شلوغی آدمهای خودی نگاه می کنم. رفتنها و اومدنهای تکراری و از سر بی حوصلگی و حتی جلب توجه کردن. نگاه کردن به آدمها و رفتارهاشون که عین خودمون هستن. عین خود من وقتی تعجب می کنم ، هیجان زده می شم ، هول میشم یا جو میگیرم. آدمهایی که دوست داشتنی هستن اما به جاش و اگر بهشون بگی که دوسشون داری و احترام رو چاشنی رفتارت کنی یابو ورشون میداره که تو پایینتری و خودشون رو روی پنجه پا نگه می دارن که بالاتر باشن حتی در حد همون یه پنجه پا.

آدمهایی که سالهاست میشناسی و وقتی دوباره میبینیشون نه تنها ظاهرشون و رفتارشون تغییر نکرده بلکه هنوزم تو رو قد همون روزایی که میشناختن میشناسن و براشون کم و زیاد نشدی و البته آدمهایی رو هم میبینی که زمان زیادی از آشنایی نگذشته و اونقدرا هم که خودشون فکر می کنن اون پنجه پا بالا نبردشون اما خودشون رو بالاتر از ابرای رنگی رنگی می بینن و خلاصه تو دیگه جایی تو روابطشون نداری چون تو رو نمیشناسن !

آدمهایی که روزی دوستشون داشتی و دوستت داشتن و آدمهایی که دنیا دنیا وقت براشون گذاشتی و حالا از دور سری تکون میدن و رد میشن و خاطرات توئه که یه جایی تو فضا به در و دیوار می خوره ...

آدمهایی که دوسشون داشتی و به خاطر همه بدی ها و رفتارهای تلخ و سختی که در ارتباط باهاشون داشتی و ازشون دیدی بـــــاید ازشون متنفر باشی ولی یه سلام ساده و گاهی تلخ بینتون رد و بدل میشه و ...

آدمهایی که کلا خنثی هستن و براشون نمیشه آیتمی در نظر گرفت و فقط هستن و گاهی فکر می کنم نکنه این بهترین راهه ...

و تو ... که باید ازت متنفر باشم ... دیگه نبینمت ... برات بد بخوام ... اما دلم برات دنیا دنیا تنگ میشه و میونه این کربدورای شلوغ چشمم دنبالت میگرده ... دلم دیدنت رو مرور میکنه و وقتی میبینمت یه" دلم تنگ شده بودااااا" آرومم میکنه ...

بغض الانم واسه دلتنگیای آدماست ... دلتنگیای خودم که خیلی زیادن و چاره ای براشون نیست.


پ.ن: کاش کسی بود که بشه باهاش حرف زد و به یه جایی رسید... آدمایی که منو با خودشون جاهای خوب میبرن یا تموم شدن ، یا سرشون جای دیگه و به آدمای دیگه بند شده یا حال نمی کنند پیش ما باشن :(

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 18:7 توسط معصومه اصغری|


شروع نمایشگاه مطبوعات 

بعد از 12 سال اولین سالی که دوست ندارم برم ...

این روزا حس و حال بدی دارم :(


...

پ.ن: بعضی وقتا میشینم میشمرم ... میبینم زیاد نیست ، منم که سخت می گیرم. سختیا رو می گم ...

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 9:41 توسط معصومه اصغری|

 

مدت زیادی نیست که به آغوش خلیج همیشهِ همیشه فارس و عزیزم برگشتم و بسیار خوشحال که دوباره چشمای آبیش رو می بینم و حال خوبش رو به منم میده . تو این مدت دو سه باری مهمونش بودم و دوبارش که لاوان و خارک بوده، ته ته برگشتن حس می کردم انگار اونقدرا که دوست دارم بهم نچسبیده و انگار یه کاری نکردم. خلاصه یه جور دلگیری باهام بود تا امروز که موقع بلند شدن هواپیما از خارک وقتی تازه داشت دور می گرفت دوباره حاشیه سبزآبی و مرجانی جزیره رو دیدم. یه جوری چشم و دلم غنج رفت که ناخوداگاه پیش خودم گفتم "حیف که تنم به تنت نخورد" بعد یهویی انگار که جواب او حس و حالم رو گرفته باشم یه بار دیگ قشنگ نگاه کردم و دیدم اون چیزی که تو این چند تا سفر رو دلم مونده همینه ، همین که هنوز تو این ساحل وسوسه انگیز دل به دریا نزدم ...

اونهایی که این سواحل رو دیده باشن و مثل من دیوونه این آب باشن میدونن که چقدر زیباست و حال خوب داره ، زلال و پاکه ، کف اش مرجانی و روشنه و رنگ ساحل رو از دور سبزآبی می کنه و موجهای آرومی میان و لب ساحل رو می بوسن :) حتی تصورشم قشنگه :) تازه همه اینا واسه روزه و شب که چراغ اسکله ها و نفتکشها و آلاچیقها و چراغای ساحلی روشن می شه دلم ساحلش رو می خواد.

این مدتی که تو این فضاها نبودم خیلی چیزا تغییر کرده و آدما جدیدن و نمی شه ازشون انتظار داشت.در عین حال این جزایر فضای امنیتی دارن و فارغ از همه اینجا کیش و قشم نیست که یه خانم پیاده یا با تاکسی راه بیافته و بره لب ساحل ، واسه همین باید حتما یک ... (مرد) یا چند عدد همراه باشند و خلاصه همه جوانب رعایت شود و خلاصه با ماجراهایی ما به ساحل آرزو برسیم ... خلاصه سگ تو روح این زندگی که واسه یه لحظه آرامش و لذت و تنهایی و حال خوب خودمون تنهایی، باید این آقایون یا باشن یا عامل بشن ، من واقعا دیگه حرفی ندارم !

خلاصه که دلمان بسیار زیادِ زیاد پیش اون ساحل و اون هووای تکِ تک ِ تکنفره مونده و له له می زنم تا به زودی بغلش کنم و پام رو روی او مرجانها بذارم ... من شیرجه تو دل این آب رو می خوووووام تا حالم خوووب بشه ...

 

پ.ن: با ورود من به خارک هوایی که این چند روز تو تهران تهرانی ها داشتن به اونجا هم رسید و ساکنانش هی می گفتن " وای چه هوایی... تا حالا نداشتیم ... وای چه ابرایی ... وای چه خنکه ... :) ولی خوب من دیگه نگفتم همش از برکات حضور منه :)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 23:42 توسط معصومه اصغری|


آخرين مطالب
» میخی ترین کارهای ما ...
» بغل کردن درخت و مزه بوسه هایش
» بی چاره ماندن ...
» یک دل سیر بغلت کنم ...
» اقرار و عذرخواهی و حال بد ...
» مجید بهرامی هم رفت ...
» بی سپر ...
» دلتنگی وسط شلوغی ...
» ...
» له له برای شیرجه به سمت مرجان ها
Design By : Pars Skin