ثبت لحظه ها
روزهای گذشته تلخ و شیرینم یه رنگ داشت. فرصتی برای شرحش ندارم فقط امان از روزگار وقتی رفتن اتفاقی ساده می شود برمی گردم. روزی برسد که از تلخی و شادی لبریز باشی اما نتوانی کسی را شریک کنی. کسی که قدش بلندتر از دیوار لحظه هایت باشد. به نگاه زمینی ها فرشته دو دهه پیشتر زندگی ام بزرگ شده . انگار سراغش را از تقویم و شناسنامه گرفته اند.قرارم را با پدری مهربان بسته ام که حالا حالاها مرا به فرزندی اش قبول کرده است . دوستی مهربان که اگرچه جایش در دل کوچکم تنگ شده اما وقتی میدانم هست بیشر مراقب فرشته اش هستم. پشت سرم هستی یا نه تو. سایه منی .... این روزا راحت تر از گذشته گناه می کنم- چشمهام برای دیدن خوبی اطرافیانم تنگ شده که البته احتمال میدم به خاطر درجه چشمهام هم باشه ... اگر چه کارم را دوست دارم اما گاهی فکر میکنم اگه این روزا لبخند یه بچه در اوج خستگی و عصبانیت برام جزو لحظه های شیرین ثبت میشه شاید از اثرات کار پر دغدغه خبر باشه. میدونم سرم گرم زندگی شده اما یادم نرفته تو هستی- گیرم که با لبخند بچه ها بیای یا با دونه های برفی که الآن دو هفته است منتظر فرودشونم. باور نمی کنی پله را به پله بالا و پایین می روی مات می مانی برای پرنده ای که روی شانه ات خوش نشسته هنوز اشک نیامده که برای خاطره های دور و نزدیک ات شماره می اندازی تا بهترین را تیتر کنی باور نمی کنی که یکی رفته و یکی مانده... که یکی بالا رفته و پرنده شده و یکی به زودی روی زمین سنگ می شود پله را به پله میرسانی پایین میآیی هروز برای همان روز پایین میآیی همیشه برای ماندن اما باور نمی کنی که هر روز یکی از روی شانه های سبک اش پرنده می شود. قصدم از حضور واقعا ثبت لحظه های شیرین و تلخ و لحظه های شیرین ـ تلخ است.لحظه های خودم و لحظه هایی که با دیگران شریک می شوم. من به شکلاتهای تلخ شما برای دفتری از تجربه نیاز دارم . در لحظه هایم شریک شوید. فقط برای شروع بود.
| Design By : Night Skin |


