تبليغاتX
شکلات تلخ


شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

روزهای دی(ماه من)همراه فرشته های برفی که برام آورد یه فرشته مهربون اما خسته را هم برد.

روزهای گذشته تلخ و شیرینم یه رنگ داشت. فرصتی برای شرحش ندارم فقط

امان از روزگار وقتی رفتن اتفاقی ساده می شود 

برمی گردم.   

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 18:12 توسط معصومه اصغری| |

چند سال پیش که دوستی دور اما آشنا را برای حرف های بی زبان دلم پیدا کرده بودم اصلا فکر نمی کردم که ممکن است فردا دیگر باشد و روزی بیاید که برای گفتن حرفت به یک دل بزرگ تنها بمانی .

روزی برسد که از تلخی و شادی لبریز باشی اما نتوانی کسی را شریک کنی. کسی که قدش بلندتر از دیوار لحظه هایت باشد.

به نگاه زمینی ها فرشته دو دهه پیشتر زندگی ام بزرگ شده . انگار سراغش را از تقویم و شناسنامه گرفته اند.قرارم را با پدری مهربان بسته ام که حالا حالاها مرا به فرزندی اش قبول کرده است . دوستی مهربان که اگرچه جایش در دل کوچکم تنگ شده اما وقتی میدانم هست بیشر مراقب فرشته اش هستم.

پشت سرم هستی یا نه

تو. سایه منی

....  

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:23 توسط معصومه اصغری| |

خیلی وقت می شد که یه بچه توی روی خسته و اخموی من نخندیده بود و چشمهای بیگناهش را مهربون نکرده بود . کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که توی چهرهم دیگه هیچ مهربونی دیده     نمی شه. نمی خوام نگرانت کنم یا غر بزنم یا حتی بگم روزگار بدی شده ....

این روزا راحت تر از گذشته گناه می کنم- چشمهام برای دیدن خوبی اطرافیانم تنگ شده که البته احتمال میدم به خاطر درجه چشمهام هم باشه ...

اگر چه کارم را دوست دارم اما گاهی فکر میکنم اگه این روزا لبخند یه بچه در اوج خستگی و عصبانیت برام جزو لحظه های شیرین ثبت میشه شاید از اثرات کار پر دغدغه خبر باشه.

میدونم سرم گرم زندگی شده اما یادم نرفته تو هستی- گیرم که با لبخند بچه ها بیای یا با دونه های برفی که الآن دو هفته است منتظر فرودشونم.    

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 18:30 توسط معصومه اصغری| |

شاید دیر شده باشد اما در لحظه های تلخ ۱۵ آذر ثبت شده:

باور نمی کنی

پله را به پله بالا و پایین می روی 

مات می مانی برای پرنده ای که روی شانه ات خوش نشسته 

هنوز اشک نیامده که برای خاطره های دور و نزدیک ات شماره می اندازی تا بهترین را تیتر کنی

باور نمی کنی که یکی رفته و یکی مانده...

که یکی بالا رفته و پرنده شده و یکی به زودی روی زمین سنگ می شود

پله را به پله میرسانی

 پایین میآیی

هروز برای همان روز 

پایین میآیی

همیشه برای ماندن

اما باور نمی کنی که هر روز

یکی از روی شانه های سبک اش پرنده می شود. 

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 19:0 توسط معصومه اصغری| |

شکلات - چرا که برای ثبت لحظه های زندگی کوتاهمان - شیرینی حتی با قالبی کوچک لازم است و تلخ...تلخ از آن رو که همیشه لحظه های تلخ بیشتر از لحظه های شیرین در خاطره می ماند.

قصدم از حضور واقعا ثبت لحظه های شیرین و تلخ و لحظه های شیرین ـ تلخ است.لحظه های خودم و لحظه هایی که با دیگران شریک می شوم.

من به شکلاتهای تلخ شما برای دفتری از تجربه نیاز دارم . در لحظه هایم شریک شوید.   

فقط برای شروع بود.

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 18:32 توسط معصومه اصغری| |


Design By : Night Skin