تبليغاتX
شکلات تلخ

شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

سرت را که به دیوار بکوبی تازه عقلت سر جایش می آید که اینجا کجاست !

تازه می فهمی که باید از تمام عکسهای یادگاری ات قاب بگیری و آخر هفته چند شاحه گل روی سرت پر پر کنی

 چند وقت که این طور بگذرد دوباره عادت می کنی و باید برگردی ببینی کجای این همه شیرینی را خراب کرده ای که فراموشت شده باید بروی!!!

یکی از روزای سال ۸۱ حال و روزم این رنگی بود اما هنوز گاهی اپیدمی اش میگیرم  

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 12:24 توسط معصومه اصغری |


میدونم خونت دوره و سرت شلوغ! اما از راه دور که میتونم گنبد طلاتو توی دلم ببینم .

حالا که نمی طلبی من گدایی میکنم ُ خودت میدونی گدایی چی را ! این روزا عجیب به حلم و صبر و رضای تو احتیاج دارم . اونقدر که بشه باهاش یه کم نور قرض گرفت .

آخه میدونی که چقدر دلم تاریک و تنهاست!!!

بی دوست زندگانی شوقی چنان ندارد

شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:5 توسط معصومه اصغری |


امروز دوست داشتنی ترین مدیر دوران دوساله زندگی کاریم دوباره به ما سر زد . دلم براش به اندازه خودم تنگ شده بود .

قبل از اینکه بیادُ به این فکر کردم که وقتی وارد حیاط میشه چشم هاش اول کجا می چرخه و می ایسته!

به نظرم رسید اول پارچه نوشته سیاه ورودی را که روش نوشته "این بار توبت خود ما بود " را می بینه و از ته دل می سوزه بعد آروم آروم میاد طرف پله ها و به عکس قریب می رسه .حتما عکس قریب و عمرانی رو بارها بعد از حادثه دیده اما مطمئنا نه اینجا و در این جایگاه ! حالا تو دلم دارم با غم بزرگ توی دلش شریک می شم .

حتما امسال را که براش پر از لحظه های تلخ و دوری هرگز فراموش نمی کنه و یه جایی ته قلبش مثل ربانهای سیاه کنار عکس از دست رفته ها می مونه درست مثل زبان سیاهی که ماه هاست گوشه دلم کشیده شده و هر روز برام یه حرف تلخ و شیرین تازه داره .برای آرامش روحش دعا می کنم ـ خیلی ـ میدونم توی این روزا خیلی لازم داره.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:13 توسط معصومه اصغری |


اوه از این همه تقلب ظاهری و باطنی که عیانه!

حالم به هم خورد از بس که حق خوری و نامردی دیدم و کشیدم ! کاش حداقل با وقاحت اسمش را عوض نمی کردن و روش چند تا لبخند ملیح نمی گذاشتند ! کاش می شد یه جوری زبون این آدما رو پیدا کرد و بهشون فهموند حق خوری شاخ و دم نداره و یه روزی یقه آدم رو میگیرن!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 20:50 توسط معصومه اصغری |


دوستی از نقل قولی استفاده کرد و در موقعیتی مناسب که واقعا لازم داشتم این توصیه را کرد:

"هر گاه خدا تو را به لب پرتگاهی هدایت کرد ُ به او اعتماد کن زیرا یا تو را از پشت میگیرد و یا به تو پرواز کردن را می آموزد ."

من هم توصیه می کنم حتی اگه بعضی روزا از دستش ناراحت شدید فقط به اشتباهات خودتون دوباره و دوباره فکر کنید. اون بیشتر از خودمون ما رو دوست داره اما ما...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 17:55 توسط معصومه اصغری |


 

تمام همت زینب برای این معناست

کسی به فکر پیام قیام نیست هنوز

فریبمان ندهد شامگاه عاشورا

نبرد شام قریبان تمام نیست هنوز

.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 14:8 توسط معصومه اصغری |


دیگه دارم از دست این خصلت مزخرف آدما که خود هم جزوشونم ُ خسته می شم.

انگار برای زیستن پاک شهامت لازم رو ندارم .دیگه دارم از دست میرمُ انگار قرار نیست هیچ راهی به روی من باز بشه !

احساس میکنم اونقدر دورم که از روی نورانی ترین و بالاترین ستاره ها هم چشمام به آبی آسمون     نمی چسبه !

بالاخره یکی از همین روزا سر به کوه و بیابون می زارم اما نمی دونم چند وقته دیگه دوم میارم!

دیگه دعا هم نمی کنم ! اگه قرار بود دستمو بگیره تا حالا یه کاری کرده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 16:54 توسط معصومه اصغری |


گاهی به این فکر می کنم که از گیاهاو نباتات هم کمتریم .

اونا هر چه قدر هم که بزرگ بشن یادشون نمی ره که روزیشون رو از آسمون و خاک زیر پاشون می گیرن ُ و اگه خاک سرد زیر پاشون نباشه رو زمین بند نمی شه !

واسه همینه که توی هر فصلی و هر خاکی روشون به اونه .

بعضی میگن درختا واسه این رو به آسمون هستن که میخوان اونی که دوسش دارن رو ستایش کنن

اما من میگم شاید درختا میدونن که ممکنه این برفُ آخرین پیام کوتاه پروردگارشون باشه و شاید توی شکوفه باران بعدی دیگه دعوت نشن ُ یا شاید نگرانن که این خاک سرد که ریشه هاشون را به هر جایی برده هر روز اونا رو بیشتر خاکی و زمینی کنه .....

پس تا اونجایی که میتونن هر چی شاخه و برگ دارن به طرف اون میگیرن تا درهای درگاه شلوقش یه موقع به روی اونا بسته نشه !

وظیفه نمایش این صحنه را این روزا درختای کنار بلوار و خیابونها که شهرداری شاخه های کوچولوشون را بریده بر عهده دارن .

اما ما نه برگ نه میوه نه شاخه ُ حتی هیچ را هم به سویش نمی گیریم . انگار مطمئن هستیم که فردا مثل همیشه از ۷ یا ۸ یا ... دوباره شروع می کنیم . انگار زیاد از حد ریشه کردیم !!! 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 18:11 توسط معصومه اصغری |


امروز از اون روزایی بود که عجیب دلم می خواست مشتم را گره کنم و فریاد بربیاورم که آی ........مگر خودتان ناموس ندارید .

برای من که مثلا یه صلاح مهم در دستانم و در فکرم جای حرف زدن داره تمرین و دوپیتگ غیرت بد نیست !

امروز عجیب دلم می خواست  بهمن ۵۷ دوباره تکرار می شد تا خودم رو امتحان کنم! واقعا عجب روزهایی را داریم به چه بهایی فراموش می کنیم؟؟؟

امروز می خواستم بلند فریاد کنم که من با هیهات من الذله حسین آشنام ُ یادم نرفته که ..... 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:59 توسط معصومه اصغری |


احساس می کنم تجاوز کرده ام به به پاکترین لحظه های شب و روزمُ یا خنج کشیده ام به صورت مظلوم دلم ـ وقتی که برای رفتن روی یک پله بالا تر پایم را روی پیچک های ارغوانی که به هزار و یک شاخه بند بوده گذاشته ام .

هر روز یک پله بالاتر و هر روز تجاوزی آشکارتر که قصی ترم می کند .

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...........  

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:50 توسط معصومه اصغری |


دلم چیزی می خواهد

چیزس شبیه تازه ترین میوه دنیا

کالترین انار روی درخت و سبز ترین سیب روی زمین

انگار کسی می آید و به قول حرفهایی که به باد گفته بودم...

می آید و کناری می نشیند و می خواهد از دریا سخن بگوید

سرد می شوم که از کجا آورده ای این همه همهمه را میان باد

تازه ترین هوس در من باز می شود که دوباره بخواه ...

کسی میآید و کنار پنجره می ایستد

بیرون انگار برف می آید

...

حالا انگار دلم می خواهد چیزی شبیه انار بکشم و بعد سرخش کنم. 

نمی دونم اما نوشته های سال ۸۰ ـ یعنی وقتی جوون بودم ـ دوباره برام زنده شدن .

احساس می کنم این روزا روحم آزادتر!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 18:53 توسط معصومه اصغری |


وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید ؟

امید کجاست

تا خود

         جهان

                به قرار

                          بازآید!

هان سنجیده باش که نومیدان را معادی مقدر نیست !

***

معشوق در ذره ذره جان توست 

                                     که باور داشته ایُ

             و رستاخیز

در چشم انداز همیشه تو به کار است

در زیج جستجو

                     ایستاده ابدی باش

تا سفر بی انجام ستارگان بر تو گذر کند ُ

 که زمین از این گونه حقارت بار نمی ماند

اگر آدمی

          به هنگام دیده حیرت می گشود.

***

زیستن

و ولایت والای انسان بر خاک را

                                     نماز بردن "

زیستن و معجزه کردن

ور نه میلاد تو جز خاطره دردی بیهوده چیست؟

هم از آن دست که مرگت

.....

معجزه کن معجزه !

که معجزه تنها دستکار توست

اگر دادگر باشی "

که در این گستره

                 گرگانند

مشتاق بر دریدن بیدادگرانه آن که دریدن نمی تواند.

و دادگری معجزه نهایی ماست

و کاش در این جهان مردگان را روزی ویژه بود

تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم

تنها دستمالی برابر بینی نگیریم که

این پر آزار

          گند جهان نیست

          تعفن بیداد است.

شعر از شاملو و برای رامین شهروند بود اما من به یاد ـ آدینه ـ نوشتم .  

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:47 توسط معصومه اصغری |


مردُ قامت افراشته بر بام ایستاد . نعره زد:   " اکنون خواهم پرید "

مردم ُ آن پایینُ بی که بجنبند ُ نفسهاشان را در سینه حبس کردند . او حرکت دلپذیری کرد و آماده پریدن شد - بعد برگشت و پشت به آنان به آرامی از نردبان پایین آمد .

برای چند ثانیه مردم دوگانه وار خندیدند ُ به خشم آمدند و سرانجام کف زدند !

تنها ُ دو زن به جایی دیگر نگریستند و سومی داشت می رفت.

تقویم تبعید- یانیس ریتسوس

چند سال است که این نویسنده را می شناسم ُ بارها و در موضوعات متفاوتی این شعر و دیگر شعرهایش جواب سوال ذهنم را داده است.لطفا بگوئید به شما چه چیزی را القا می کند .منتظرم؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:12 توسط معصومه اصغری |


« برای زیستن شهامت لازم است ُ یک دانه باز نشده همان ویژگی هایی را دارد که جوانه به هنگام شکستن پوسته اش دارد . با این وجود دانه ای که پوسته اش را می شکند خود را درون ماجرای زندگی پرتاب می کند .

آرزوی قلبی گشوده شدن برای دریافت دارم. تا از گذاشتن بازویم به دور شانه های کسی نترسم ُ مبادا پاره شود.»

این روزا جای خالی این نیاز را با تمام وجود حس می کنم . 

خدانکنه توی ماجرای زندگی بدون اینکه بدونی افتاده باشی !!!!   

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 19:13 توسط معصومه اصغری |


حال تهوع می گیرم . دلم می خواد که همشون دم دستم باشن تا حرفهای مزخرفشون و بی تفاوتی شون را چماق کنم تا توی سرشون بزنم .

از اینکه هر روز باید به مزخرفات گویی های عده ای معدود که هیچ غمی ندارند پرو بال بدهمُ داره جیگرم می سوزه .کاش می شد داد همه مردم را که دستشون به این آدمهای بی مسئولیت نمی رسه را      از شون گرفت.

وای که چقدر دستمون تنگه . وای که چقدر محدودیم به خطها و بندهایی که می توانند نباشند.

کاش یه کم دستم باز بود ُ کاش می شد راحت تر حرف زد - خواست و یه عده را تکان داد.

کاش می شد که خنجری را که هر روز در گلوی حق فرو می کنند را حداقل کمتر تکان داد... کاش...   

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 18:17 توسط معصومه اصغری |


بارون می یاد اما تو خیس نمی شی ! شدی مثل اردکها یا مثل خرس ها که یه عالمه خز رو تنشونو پوشونده !

این روزا توی این شهر که قدش هر روز بلندتر میشه کمتر گونه هات سرخ می شه و دستات یخ می زنه ُ یعنی پالتو و دستکش خز یا چرمت نمی زاره .

میدونی ُ دنیات گرمه اما دلت - یه جایی اون وستا کنار قلبت رو میگم - نه!

... و هنوز نفهمیدی پدرخوانده بزرگ زندگی گولت زده ُ که دلت رو برده ُ که هوایی این دنیات کرده و تو حتی دیگه به خودت این فرصت رو هم نمی دی که توی سرمای زمستون مثلا در دست ها و گونه های خشک شده از سرمای بعضی از همشهریات شریک بشی .

به خودم می گم . یه کم خیس شدن ُ یخ کردن ُ جیب خالی داشتن ُ سرپا وایستادن و یا یه کم خوب و مهربون دیدن برای چند ساعت ( کمتر و بیشتر ) پرمون می کنه از دوستی. نه؟!   

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:7 توسط معصومه اصغری |


تا حالا قنچه ای که توی آب باشه و خشک بشه را دیدید؟

یه جایی خوندم: « منظره چند گل صحرایی گیج و وحشی در یک لیوان قدیمی ُحالت سرسختانه آزاد و رهای آنها ُدسته گلی را شکل می دهد که درخشندگی اش از ابهت رزهای سرخی که صنعت منجمد و شکنجه و طناب پیچشان کرده است بسیار بکرتر و بی غل و غش تر است. رزهایی که رنگ ارغوانی شان دیگر نه از آتشی سوزان بلکه از سانحه ای دلخراش حکایت دارد و خیلی زود گردنهایشان را به شکلی رقت انگیز خم می کنند .»

من که هر وقت با این منظره روبه رو میشم دلم برای خودم می سوزه.

بهتر این دیده ها رو بالاتر پیش ذهنمون ببریم تا یه کم بهش فکر کنیم. به اینکه شاید بهتر مثل گلها توی همون چند روز فرصتمون حضور درخشنده و مهربان داشته باشیم .       

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 18:44 توسط معصومه اصغری |


.... و زمستان با برگ آغاز شد آنگاه كه دل از درخت كند .

... با ستاره آغاز شد آنگاه كه دستي مهربان به ستاره ها ردايي از برف داد تا از شب سياه بر زمين سرد ببارد .

... و خدا زمستان را آفريد تا دل درختها براي اولين شكوفه ها تنگ شود.

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 15:45 توسط معصومه اصغری |


مي‌دونم خونت دوره و سرت خيلي شلوغه، اما از راه دور كه مي تونم گنبد طلاتو توي دلم با يه كم غبار ببينم . حالا كه نمي‌طلبي من گدايي مي‌كنم ، خودت ميدوني گداي چيم ، اين روزا عجيب به رضا و حلم و صبرت نياز دارم ، اونقدر كه بشه يه كم نور قرض گرفت ، آخه ميدوني كه دلم اين روزا تاريك شده و تنهاست .

اين روزا دارم سعي مي‌كونم چشمهام رو از پشت شيشه هاي تكراري روز بيرون بيارم و براي ديدن همه اونايي كه دور و اطرافم هستند يه شماره بزارم و به هيچ كس شماره تكراري ندم . سخته ، خيلي سخت . پس خوب ميدوني كه چرا به تو احتياج دارم.

شايد چندمين بار كه دارم برات نامه مي‌نويسم شايد يه جايي دلت بالاخره بسوزه و منو از بين اين همه آدم انتخاب كني . 

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 15:29 توسط معصومه اصغری |


۲۳بهار را با تو و بدون تو بودم .شکوفه ها و فرشته های برفیت را دیدم . دوست داشته ام و دوستم داشته اند. تلخهای تلخ های خوب و بد و شیرینی های کوتاه و بلندت را هم دیده ام .

از دست داده ام و از دست رفته ام و هر دو را هم از تو داشته ام . اگر چه اول قهر های کودکانه

 داشته ام.

بلند میگم که به اندازه لحظه های دوست داشتنیی که دادی دوست دارم.   

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 19:25 توسط معصومه اصغری |


مثل پارکینگ خودروهای صفر میمونه . هنوز صاحب ندارن.نمیدونم کی پلاکم میکنی. نمیدونم مثل ماشینای تصادفی مییارتم پیشت یا اوراق اوراق.

حالا دیگه مرگ برای دختر مثل افتادن توی چارخونه های خالی بهشت زهراـ که کم کم داره به اتوبان قم میرسه ـ میمونه .این روزا سعی میکونم یادم بمونه مزگ مثل افتادن توی یکی از همین چارخوته ها سادست.   

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 18:53 توسط معصومه اصغری |