تبليغاتX
شکلات تلخ

شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

این روزا  یعنی دقیقا از یک ماه گذشته چند تا اتفاق مهم افتاده ُ یه همکار خوب و یه رئیس تک روزگار رو از دست دادم که حالا دوستان خوبم شدند ُ دو تا از همکارای نازنینم دیگه دارن مزدوج میشن که خیلی براشون خوشحالم ُ هر چند برای من حاشیه زیاد داشتن !

به غیر از این ها این روزا من دارم برای رفتن به یه سف که همیشه آرزوشو داشتم آماده میشم ُ دارم میرم خونش ! اول باورم نشد که رام داده اما بعد فکر کردم که حتی آدمها خیلی بد هم میتونن برن اونجا پس بازم اون دستشو برام دراز کرده تا دوباره ُ دوباره و چند باره من رو از رو ببره و بگه دیدی دوست دارم ُ دیدی تنها نیستی !

این روزا حال و هوام عجیبه ُ وقتی برگشتم بیشتر می نویسم . نمیدونم چطوری برمی گردم اما امیدوارم هر طور که هستم اونی باشم که اون دوست داره چون دیگه نمی خوام از من ناراحت باشه! آخه من هم خیلی دوسش دارم ُ دوسسسسسسسستتت دارم! 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:34 توسط معصومه اصغری |


سلام .

نمی دونم بعد از دو ماه باید چی بنویسم ُ روزهایی که گذشت خیلی سخت و در عین حال خیلی تلخ نبودن اما .... دارم مثل آدمهای بی قید روزگار ازشون به راحتی رد می شم ُ گاهی به این نتیجه می رسم که همه قافیه رو باختم و دیگه هیچ نیرویی برای مبارزه ندارم .

ما همچنان تعطیل هستیم اما سعی میکنم بیشتر سر بزنم ُ

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:24 توسط معصومه اصغری |