تبليغاتX
شکلات تلخ

شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

 

ما بلد نيستيم از خدا
استفاده کنيم
مثلاً گلدانش را آب بدهيم
موهاش را نوازش کنيم
لب‌هاش را ببوسيم
دستش را بگيريم در خيابان
نازش کنيم شب‌ها
تا آرام بگيرد
برای دوزار
خرجش می‌کنيم
قهر می‌کند
می‌رود ...

عباس معروفی

***

وقتی که قهر بودم و دستت رو ول کردم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:48 توسط معصومه اصغری |


و باز هم سلام

با تو حرف مي‌زنم !

 

تويي كه بيشتر اوقات سرم را از شرم گناه بالا نگرفتم و در رويي كه زيباست و مهربان نگاه نكردم و همواره به اين فكر مي كردم كه دلت را با گناهي كه مي‌كنم و راهي كه براي تو قدم برنمي دارم خون كرده‌ام و مي كنم. اما در اين مدت اخير اين فكر ذهنم رو دائم درگير خودش مي كنه كه اگر من گناهكارم اينها كه با اين روشني و فضاحت دروغ و دزدي رو به تو و دين تو نسبت مي‌دن كجاي دلت نشستن !

 به مامان فكر مي‌كنم كه در جواب حرفهايي كه من با اعتراض نسبت به آرمانهاش مي‌گم يا ساكت نگاه مي‌كنه يا فرافكني مي‌كنه و يا مثل شب مناظره ... يه گوشه اشك مي‌ريزه !

 به اون اعتقادي فكر مي كنم كه يك شبه قهوه‌ايش كردن و حالا بايد در به در دنبال پيدا كردن يه جواب براي توجيه خودم باشم ! آدم بي اعتقاد ديدي ! ؟ دارم عذاب مي‌كشم به خاطر اين درد ! بزرگه و عميق ! چند سال زير اين آسمون كبود و ابري و آبي و باروني و برفيت ، زير سايه درختاي مهربونت بودم و ازت عمر گرفتم بريا دوست داشتن آدمها و عشق ، اين روزا نفرت انگيز ترين روزاي عمره كه داره فقط مي‌گذره !

هر روزي كه از 8 شروع و تا 5-6 تموم مي‌شه به خودم مي‌گم يه روز كم شد ! اين چه عدل و حقيه ! تو كجاي حق نشستي !؟ تنها اميدم توي اين روزا همينه كه تو هستي و دير يا زود جواب مي‌دي ! چند روز پيش با اصرار من با خانواده رفتيم شهر بازي ! فقط به خاطر اينكه بي واسط و دليل تا جايي كه مي‌تونم جيغ بكشم و داد ! سر خودم و آدما و توي اون ارتفاع "رنجر" سردنيايي كه داري اداره‌اش مي‌كني ! توي اتوبوس با همه دعوام مي‌شه ! آهنگ وطنم وطنم وطنم كه مي‌شنوم مي‌شينم گريه مي‌كنم ...

از همه بدتر اينه كه در جريان مستقيم اخبار و اطلاعاتم و گريه آورتر اينكه بايد با خبرگزاري فارس و دروغهاش سر و كله بني و هر دم دقيقه جلوي چشمت باز باشه .

نامه پسر بازرگان و شهيد بهشتي واقعا كمكم كرد، آروم شدم. لوگوي بالاي صفحه ايسنا هميشه توي ذهنمه ! " چو ايران نباشد تن من مباد "

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:33 توسط معصومه اصغری |


روزهاي قبل از انتخابات ُ روزهای سبز من که ادامه دارد.

هيچ دوره اي مثل اون روزها شاد و سرزنده نبودم ! اميد توي همه وجودم فرياد مي‌كرد.

هيچ وقت روزهايي ابا اين همه هيجان و فعاليت نداشتم و حتما این روزها رو فراموش نمی کنم . مخصوصا شب اولین مناظره موسوی و ... رو که با مامانم هر کدوم یه گوشه اشک ریختیم ! اون برای آرمانهاش و منم برای ... نمی دونم بگم آرمان یا ... هر چی که بود حسابی قهوه ای شد ! اون شبُ شب سیاهی بود !

چه روزهايي كه گذشت و توش از خودم بدم مي‌اومد و چه روزهايي در اين دو ماه اخير قبل از انتخابات كه براي لحظه به لحظه‌ام برنامه و پاسخ و دلیل داشتم.

روزهايي كه همه شاد بوديم و براي فردا برنامه داشتيم ! زمان كمي رو توي خيابونها بودم و تنها چند روز آخر كارمون شبيه قبل انقلاب شده بود ، اما پشت بچه‌ها بوديم ! صدامون گرفت و كمرمون درد گرفت ! لحظه به لحظه اس ام اس داديم و روشنگري !

چه روزهاي سبزي بود وقتي تازه سبز شديم و  اميد متولد شد !

 من مي‌گم ما تازه متولد شديم ! بدون شکست . من طرف حق بودم و هستم پس چیزی رو از دست ندادم که برگشتنی نباشه هرچند با تاخیری ! اين تولد سبز توي قلب همه مردم و در خونه‌ها و كوچه‌ها و روي ديوارها مي‌مونه !

***

يكي از دوستان چند بيت شعر رو توي بلاگش گذاشته بود كه خيلي به حس و حالم مي‌خورد :

 چه كسي گفت كه شعر از قِبَل بي‌كاري است؟

«چه كسي گفت و غلط گفت كه» اعجاز بس است؟

اين‌همه قافيه و صنعت و ايجاز بس است؟

چه كسي گفت كه خون‌خواهي فرهاد مكن؟

«سرب در حنجره‌ام ريخت كه» فرياد مكن؟

چه كسي بود به من گفت سياوش مرده است؟

آن‌همه نغمه‌ي بيداري چاوش مرده است؟...

 

من مي‌خوام از نسل اين دولت اميد باشم و باور دارم كه دروغ رو نبايد باور كرد حتي اگر خيلي بزرگ باشه .

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:39 توسط معصومه اصغری |