تبليغاتX
شکلات تلخ


شکلات تلخ

ثبت لحظه ها

شبه، مثل هميشه دير شده ، مثل هميشه با يه تنه تكيه داده به شيشه و صندلي و يه گردن كج و لب هاي آويزون ، بغض دارم ، نمي دونم از چي ، خودمم سردر‌نمي‌يارم ، شايد يه آهنگ غمگين آرومم كنه يا بغضمو بتركونه ، عصباني ام ، از يه چيز نيست ، يه چيزايي روي هم جمع شده مثل آشغالایي كه پشت يه تیکه چوب توي يه جوب جمع مي‌شن ! بدتر اينه كه نمي تونم داد بزنم !

گفتم شايد بارون بياد ! اينطوري حالم بهتر مي‌شه ! اون آشغال هم با فشار آب بارون راهشون باز مي‌شه ! نمي دونم ! كاش مثل قديما يادم مي‌رفت و اونوقت مي اومدم و مي نوشتم كه چرا اينقدر به آدمها و آدمها به خودشون بي‌قيد شدن !

راننده داره آخرين تماسها رو براي بانك فردا و مرخصي و وامي كه قراره بگيره، مي گيره و انگار هنوز كسي پيدا نشده جاش وايسته ! هنوز نفهميدم وام خوش ‌شانسي يا بدشانسي ! خوش‌بختي مياره يا نه !

همينطور كه تكيه دادم يه بچه روي پاهاي مامانش به من زل زده ! مدت‌هاست كه با تردید توي صورت بچه‌ها لبخند مي زنم ! يكي ديگه هم صداي نق زدنش از صندلي عقب مياد !

صبح يكي از بچه ها داشت درمورد قرص‌هاي ضد‌بارداري و حالت هايی كه داره حرف مي‌زد ، مي گفت حس و حال آدم مثل دوران حاملگي مي‌شده ! نمي دونم چطور اين احساس رو درك كرده بود ! بايد سخت باشه !

خوشحالم كه راننده مسير رو تند مي‌ره ، هوز تكيه‌ام به صندليه اما اتوبوس با يه صداي ترمز پرتم مي كنه به جلو ، بچه با من از بغل مامانش مي افته ، صداي بچه با صداي جيغ قاطي شده ، دستم روي خورده شيشه‌ها مي‌ره و مي بره !

اتوبوس نگه‌داشته ، راننده در رو باز كرده و مردها مثل هميشه زودتر بيرون رفتن ، يه خانم زير بغلم رو مي گيره و بلندم مي كنه و دستمال كاغذي رو روي پيشونيم مي ذاره !

اون روز و شب عجيب بود ، نمي دونم روز تلخ من بود يا شب تلخ اون راننده يا اون زن كه سر‌بچه اش شكست ! اما حتما روز رفتن و شايد فرار اون زني بود كه اتوبوس رو نديد ، يا راننده اون زن رو و يا شايد ...

 

***  آبان ۸۸

*** صفحه بلاگ رو به توصیه دوستان از تاریکی بیرون آوردم امیدوارم بهتر شده باشه البته با اسم بلاگم خیلی سازگار نیست ! به خوبی خودتون ببخشید . 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:24 توسط معصومه اصغری| |

 

مي‌نويسم دوسـدـــ

نقطه نمي گذارم

اگر ماندي

تو بگذار

 

***

توي تمام روزهايي كه از خونه بيرون ميام و اول از همه كوه‌هاي رنگي و پر از سبزي يا پر از برف رو مي‌بينم يا دامنه‌هايي كه پر از تكه تكه ابراي تپولي و سفيدن !

 يا توي تمام روزايي كه دلم مي خواد يه دسته گل روي سر خودم پر پر كنم !

 يا توي تمام لحظه‌هاي يه روز گرم كه دلم يه بستني سر چهارراهي مي خواد يايه روز سرد كه دلم لك مي‌زنه واسه يه دست گرم و يه ليوان شيركاكائو زير بارش يه دنيا فرشته سفيد پوش !

يا يكي از همين روزاي سگ‌دو زدنامون كه خسته‌ام و دلگير و دلم مي خواد غر بزنم و هي به يكي گير بدم !

يا مثل همه سه‌شنبه‌هايي كه به اميد بودن يكي مثل تو، يك ساعت بيشتر مي خوابيدم !

و يا دلتنگي‌هايي كه انگار تو فقط بو مي‌كشيدي و اون وسطاي دلم و ديدم و چسبيده به حالم و بالم پيداشون مي‌كردي و يه جورايي پر مي‌كشيد و حداقل تا مدتها نبود ...

و يا ...

توي تمام اين لحظه ها و روزا خيالم به يكي مثل تو گرمه !

دوست دارم به مهر ...

و دلتنگم براي همه دلتنگي هات كه گاهي چقدر شلوغ بود .

يكي از همين روزا كه فرشته‌ها يهوو غافلگيرمون بكنن و روي سرمون برقصن من چند تا پله ، چند تا ساختمون يا چند تا خيابون رو قدم مي زنم و خيس خيس ميام پيشت!

 

خوبه !؟

 ***

پ.ن : نتونستم يه ت بدون نقطه پيدا كنم ! ديگه ببخشيد

پ.ن : منتظر اولين برفم ! دير كرده آخه ! اونوقت هوار مي‌شم سرت !

پ.ن : گاهي فكر مي‌كنم دوست كه مي‌گن يعني چي !؟ دوست داشتن كجاي دوست بودنه!؟ اگه تراوشات ذهني داشتيد كمك كنيد روشن بشيم !

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:39 توسط معصومه اصغری| |


Design By : Night Skin